تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢
گفتند راه اين قلعه از آن پس كوه است ، اگر شما مىخواهيد كه درين قلعه رويد ، صبر كنيد تا صبح برسد ، شما در كشتى نشينيد ما با شما بياييم و راه به شما بنماييم كه در وقت سحر اين قوم در خواب مىباشند ، شب همه شب بيدار مىباشند و نعره مىزنند ، چون هنگام صبح آيد در خواب شوند تا آفتاب طلوع كند ، بعد از آن باز بيدار شوند . فيروز شاه گفت : اينها را نيكو نگاه داريد كه فردا زودتر در كشتى نشينيم كه امروز بيگاه شده است . ايشانرا در بند كردند و مىبردند كه شب درآمد . آن شب همه شب پاس مىداشتند و حاضر خود مىبودند تا وقتى كه اول صبح شد . فيروز شاه گفت : سيصد مرد با من بياييد و باقى اينجا باشيد كه اگر نيز ايشان بيدار شوند ، شما را ببينند همان پندارند . و از آن خوك‌سران يكى را با خود در كشتى درآوردند و در آن صبح كشتى مىراندند تا بدان كوه رسيدند ، بدان طرف كه آن خوك سر اشارت مىكرد تا به بن آن كوه رسيدند ؛ آبى [ ديدند ] كه از سوراخى بيرون مىآمد . فيروز شاه گفت ما را درين سوراخ مىبايد رفتن ، كه راه قلعه اينست . پس فيروز شاه سلاح‌پوش با فرخ‌زاد و سيامك از گردان سيصد تن كه بودند تايى چند را در كشتى گداشتند تا كشتى را نگاه دارند ، و بعضى با شاه‌زاده در آن سوراخ درآمدند . هرچند كه دهان آن سوراخ كوچك بود اما راوى اين داستان كهن چنين روايت منكند كه چون سر در سوراخ كردند راه ديدند كه در سنگ خاره بريده بودند ، خيلى گشاده بود چنانك يكى به آسانى تواند رفتن و آمدن . شاه‌زاده با شتاب تمام مىرفت ، تا خيلى برفتند . در ميان آن كوه ، در زيرزمين گنبدى ديدند كه در دل سنگ‌خاره كنده بودند ، تا آن مقدارى كه هزار كس در آنجا تواند بودن ؛ تا مقدار صد گز بلندى داشت و در ميان آن گنبد حوضى آب كه هم در آنجا مىجوشيد ، و بر طرف ديگر نردبانى در سنگ خاره كنده بودند پيچاپيچ و هر نردبانى « 1 » دو گز بود . شاه‌زاده گفت ما را بدين نردبان بايد رفتن ، هرچند كه
هامش
( 1 ) - درينجا مقصود پله و پايه هر نردبانست چنان كه باز هم خواهيم ديد .