جمله را از فصاحت و بلاغت او خوش آمد . اثر بزرگى و بزرگزادگى از جبين او چون آفتاب از افق آسمان تابان بود ؛ بيت
بالاى سرش ز هوشمندى * مىتافت ستارهء بلندى
چون دعا بر خواند ، چون سرو سهى برابر تخت شاه بيك پا بايستاد .
شاه سليم سؤال كرد كه اين برناى خوششكل چه كسيست ؟ گفتند : شاه را بقا باد ! اينست برادرزادهء نيكمرد سبزىفروش كه دعوى كرده است كه اين كمانرا بكشم .
شاه سليم گفت : اى جوانمرد ترا جمله سيماى بزرگزادگيست ؛ بگوى چه كسى كه در ملك ما غريب مىنمايى ؟ فرخزاد گفت كه شاه را بقا باد ! بنده از ملك ايرانم .
من با برادرم عزم ملك يمن داشتيم ، چون درين حوالى مملكت رسيديم ، دزدى چند بر ما كمين گشودند ، لابد كه جنگ كرديم . شب بود ، در ميانهء جنگ من كلاه خود بر سر نداشتم ، زخمى خوردم . مركب نيك داشتم ، مركب مرا بگلبانى رسانيد . آن گلبان مرا بدين شهر آورد ، اسب و سلاح و آنچه داشتم فروختم و خرج خود كردم تا هيچم نماند ، چند روز گرسنگى كشيدم ، بناچار از حجره بيرون آمدم ، نيكمرد بر من شفقت كرد ، مرا به خانه برد و معالجه كرد اكنون مدتى باشد كه درين شهرم ، حق خلق اين شهر بر گردن دارم . چون پهلوان كمانكش دعوى كرد ، منشور طلب ميكرد من نخواستم كه منشور اين شهر بدر برد . آمدم كه كمانش را بشكنم تا اين غرور از سرش بدر كنم تا ديگر به اندك هنرى دعوى نكند .
شاه سليم گفت : نامت چيست ؟ گفت : مرا نام فرخزادست . شاه سليم گفت كه اى جوان غريب ، اگر تو اين كمان بكشى كارى عظيم از براى اين شهر كرده باشى ، من ترا انعام كنم ، در حضرت من ترا قدر و جاه پيدا شود . فرخزاد گفت : بدولت شاه بكشم ؟ گفت : بكش . گفت : بكشم . گفت : اى شاه چون كمان از آن پهلوانست اول او بكشد تا من بنگرم كه چون ميكشد بعد از آن بدولت ملك من نيز زورى