تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
بكنم . شاه سليم حكم كرد كه اول كمان‌كش بكشد . كمان‌كش كمان بر سر چنگ آورد و به زور هرچه بيشتر و جهد تمام‌تر آن كمانرا بكشيد . عرق كرده و سرخ برآمده بدست فرخ‌زاد داد و گفت : اى شاه من اين كمانرا در جملهء شام و عرب گردانيده‌ام هيچكس اين كمان مرا نكشيد ؛ اينجا آمدم تا ازينجا به تعزّ روم كه پاىتخت شاه سرورست كه از آنجا منشور بستانم ، و از آنجا به ايران روم ، بپاىتخت ملك داراب كه فرزندان رستم زال زر آنجااند تا از آنجا نيز منشور بستانم . اگر اين جوان اين كمانرا بكشد آنچه درين مدت پيدا كرده‌ام به دو بدهم . اگر نتواند مرا چه دهد ؟ فرخ‌زاد گفت : من مرد غريبم ، اين كمان نه از بهر آن ميكشم كه يعنى شجاعت خود به كسى مىنمايم ؛ بلك از بهر آن ميكشم كه دعوى ترا بشكنم تا ديگر به اندك هنرى دعوى نكنى و نام پهلوانان نبرى . اما اين كار كمان‌كشى كار تعصب است . چون من مردى غريبم تعصب‌گريى ندارم . گل‌نوش از بالاى منظره سخن فرخ‌زاد را مىشنيد و رويش را مىديد . با دايه گفت : اى دايه ، من از جملهء تعصب‌داران اين جوانم كه ميخواهد كه ناموس اين شهر ما نشكند . شاه سليم گفت : اى جوان غريب شجاعت تو ، تعصب تو خواهد بودن ؛ بكش اگر هنرى دارى ! فرخ‌زاد گفت بدولت ملك و بتوفيق خداى تعالى خواهم كشيد . قلاب در آن كمان انداخت . آن كمان در دست فرخ‌زاد چنان مىنمود كه خمير در دست خبّاز و شمع در دست شماعى . سه بار پياپى كشيد ، غوغا از جملهء خلق برآمد . روايت چنين كرده‌اند كه در بار سيوم كه كشيد زور بيشتر كرد و دست خود را خم داد ، كمان از قبضه بشكست . آه از جان كمانكش برآمد ، مشتى حوالهء گردن فرخ‌زاد كرد كه اى بىوجود هيچكس ! كمان مرا مىشكنى ؟ فرخ‌زاد سرچنگ دراز كرد و مشت كمانكش را در هوا بگرفت و پيش خود كشيد و بدست چپ مشتى بر سينهء كمانكش زد و دست ازو بازداشت كمانكش بقفا بيفتاد . جمله از شجاعت او عجب داشتند . جمله آفرين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 65 | مولانا محمد بن احمد بيغمى