تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
هلاك كنند تا من اين قلعه را نگيرم و خراب نكنم بازنگردم . به‌روز عيار گفت كه مصلحت در آنست كه شب هيچ‌كس نخفتند و حاضر خود باشند و كمندها بر سر چنگ گيرند ؛ باشد كه يكى را ازين قوم بگيريم كه كار ماهم از پيش ايشان نيكو شود . فيروز شاه گفت چنين است . پس حكم كردند كه بشب كس نخفتند و سلاح‌پوش باشند و كمندها بر سر چنگ گيرند ، بهر طريقى كه دانند و توانند ، « 1 » باشد كه يكى را ازين مجهولان بگيرند « 2 » . جوانان ايران همه شب بيدار و هشيار مىبودند و سلاح‌پوش نشسته و انتظار ، تا چه شود ، و هيچ شبى نبودى تا جمعى را نمىكشتند ، تا هفت شب چنان بود . عاقبت در شب هشتم سه تن « 3 » از آن خوك‌سران بگرفتند . اول روز غوغا در سپاه افتاد كه ازين قوم هشت وجود گرفته‌ايم . شاه‌زاده حكم كرد كه ايشانرا بياريد ، بياوردند . شاه‌زاده دريشان متعجب مانده بود و آن سپاه گرد آن هشت وجود برآمده بودند و تعجب مىكردند و ايشان هر يكى چون فيلى به زور و قوت ، و تن برهنه . شاه‌زاده گفت كه سؤال كنيد كه راه اين قلعه از كجاست و شما از كجا مىآييد و مىرويد ؟ چندان‌كه بگفتند ايشان متحير نگاه مىكردند و هيچ جواب نمىگفتند . شاه‌زاده گفت ازين قوم چندى را بكشيد تا باقى بترسند . پنج كس را هريك بنوعى بكشتند . آن سه تن ديگر بترسيدند و زينهار خواستند و بتضرع و زارى درآمدند . فيروز شاه گفت اكنون ترسيدند ، ازين ملاحانى كه با ما آمده‌اند چند تن بياريد ، شايد كه زبان اينها بدانند . برفتند و چندى بياوردند . هرچند كه ايشان فرنگ بودند و به زبان هم نزديك بودند ، هنوز فهم نمىكردند ، اما بقرينهء عقلى باهم بسخن درآمدند . فيروز شاه گفت : سؤال كنيد كه راه اين قلعه از كجاست و شما از كجا مىآييد و مىرويد . ايشان گفتند اگر ما را بجان امان ميدهيد راه اين قلعه بشما بنماييم . فيروز شاه گفت روا باشد .
هامش
( 1 ) - در اصل : دانيد و توانيد ( 2 ) - در اصل : بگيريد . ( 3 ) - در سطرهاى بعد عدهء خوك‌سرانى كه در شب هشتم اسير شده بودند « هشت تن » آمده ولى « اينجا سه تن » .