تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 810

مساهمون:

ص٨١٠
از هيبت آن دل شيران آب شدى ، كرا زهرهء آن بودى كه پيش رفتى ؟ جوانان ايرانى تيرى چند بينداختند ، هيچ بديشان نرسيد ، از دور كشتيها را گرد قلعه مىگردانيدند و قلعه را هيچ در نبود . چون شب در دست درآمد ، به‌روز عيار رو بشاه‌زاده كرد و گفت هيچ فايده‌يى نيست ما را درين كشتى بودن ! بهر حال برين كوه رويم و شب در آن كوه باشيم بهتر باشد . شاه‌زاده گفت : چنين است كه تو مىگويى ؛ حكم كرد تا كشتيها را بر كنار كوه راندند . شاه‌زاده با آن سه هزار مرد از كشتى بيرون آمدند و بر كنار آن كوه فرود آمدند . چون عالم تاريك شد و از شب يك نيمه بگدشت غوغا در سپاه ايران افتاد و هاىوهوى از هر طرف برآمد . جمله از خواب بيدار شدند و گفتند كه چه بوده است ؟ تا روز چنين بود . چون آفتاب برآمد شاه‌زاده پرسيد كه امشب اين چه غوغا بود ؟ به‌روز گفت امشب دويست آدمى را به ناخن شكم دريده‌اند . فيروز شاه ملول شد ، حكم كرد كه آن جوانانرا كه كشته شده بودند در خاك دفن كردند ، بعد از آن در كشتى درآمدند و همچنان گرد آن قلعه مىگرديدند و زهرهء آن نداشتند كه كشتى پيشتر رانند و آن قوم از آن بالاى كوه نعره مىزدند ، تا عاقبت شب درآمد ، بناچار بر كنار كوه آمدند و بر آن كوه بلند شدند . چون عالم سياه و تاريك شد ، آواز آه و واويلى از هر طرف برآمد ، تا روز همچنان نعره مىزدند ، چون روز شد خيلى از آن جوانان را بضرب ناخن شكم دريده بودند و دل و جگر ايشانرا بر خاك ريخته بودند . فيروز شاه گفت عظيم مشكل شد ، چون كنيم ؟ با اين قوم هيچ نمىتوان كردن ، و بشب مىآيند و از سپاه ما هلاك مىكنند و هيچ نميدانيم كه از كجا مىآيند و بكجا مىروند . به‌روز گفت : اگر سه شب ديگر همچنين خواهد بودن ، خيلى جوانان بهلاك خواهند آمدن . فيروز شاه گفت بازگشتن خود ممكن نيست كه از براى ناموس من بد باشد كه من اين همه جوانانرا بر باد دادم « 1 » بازگردم ، مردان عالم چه گويند ؟ بيزدان پاك اگر جمله را
هامش
( 1 ) - در اصل : بر داد دادم