بقرب چهل خوك سر نشسته بودند و آن ناو هم چون باد مىآمد . شاهزاده آن بديد ، از ملاحان سؤال كرد . گفتند : كه اين طايفه خوكسرانند ، تصور كردهاند كه بازرگانانند ، آمدهاند كه جمله را هلاك كنند و مالشان را ببرند . فيروز شاه گفت ما سه هزاريم و ايشان چهل تن بيش نيستند ، بنگر كه هيچ انديشه نمىكنند و بىباك مىآيند ! ملاحان گفتند اى شاه ، اينها بد طايفهاند ، بسيار كشتيها را خالى كردهاند . فيروز شاه گفت هيچ مگوييد تا پيش آيند ، تا نيكو نزديك آيند كه از دور نيك نمىنمايند .
ايشان نزديك رسيدند ، چهل خوكسر بودند كه سرهاى ايشان مانند سر خوك بود و گردنهاى سطبر داشتند ، جمله برهنه بودند و دستهاى دراز و پنجهاى بزرگ ، و ناخنهاى دراز هر يكى مثل خنجرى از انگشت برآمده و دندانها چون دندان گراز از دهن بيرون آمده .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون شاهزاده آن قوم را بديد عجب ماند ، گفت : تيرى بر اين قوم اندازيد . سيامك سيه قبا تيرى در بحر كمان پيوست و بر آن قوم انداخت ، بر پيشانى يكى زد چنانك از پس قفاش پران بدر پريد ، آن خوك سر سرنگون در دريا افتاد . ايشان چون چنان ديدند بيكبار نعره زدند و آن ناو را واگردانيدند . ايرانيان بيكبار تيرها بر آن قوم ريختند و چند تن را هلاك كردند . باقى بگريختند ، چندانك كشتى براندند بديشان نرسيدند .
فيروز شاه گفت : عجب قوماند ! دفع كردن اين طايفه واجب است ، آن روز و آن شب و روز ديگر و شبى ديگر برفتند .
اول روز سيوم در ميان دريا سه كوه بلند پيدا شد ، دو كوه بلند برابر يكديگر و در ميان اين دو كوه گرده كوهى بود ، عظيم بلند و بر سر آن كوه قلعهيى بود كه از سنگ ساخته بودند ، ديده از ديدن آن عاجز بود از غايت بلندى ! شاهزاده از آن عجب ماند ، حكم كرد تا كشتيها پيش راندند . آن خلق بر سر برج و بارو آمده بودند و سنگها مىغلطانيدند ، طراقاطراق در آن كوه پيچيده بود كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 809
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٠٩