تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
كه از براى هوا و هوس بود كرد ، و كارى كه از براى آسايش خلق خدا بود نكرد . چون شنيدم بناچار ببايد رفتن . فيروز شاه گفت : اى ملكهء قبروس ، اگر كسى باشد كه اين كار بكند تو [ با ] قبيحاى فرنگ سر درآرى ؟ گفت بلى . فيروز شاه گفت من بتوفيق خداى تعالى بروم و آن قلعه را بگيرم و خراب كنم و آن قوم را هلاك گردانم . قبيحا گفت اى شاه‌زاده اين كار بس با خطرست . فيروز شاه گفت يزدان راست آرد . طيطوس حكيم گفت هيچ باكى نيست . راوى اين داستان غريب و عجيب چنين روايت مىكند كه چون فيروز شاه از حكيم بشنيد كه گفت « هيچ باكى نيست » خرم شد و گفت فردا بدين كار مشغول شويم . اين بگفت و به شراب خوردن قرار گرفت كه تا آن روز و آن شب بگهءشت . روز ديگر شاه‌زاده فيروز شاه بر تخت برآمد . قبيحاى فرنگ با جملهء بزرگان ايران به خدمت شاه‌زاده فيروز شاه آمدند و شرايط خدمت بجاى آوردند و هريك بر جاى خود بنشستند . فيروز شاه گفت تا آن قلعهء خوك‌سران ، چه مقدار راه باشد ؟ قبيحا گفت اگر باد مراد باشد بده روز توان رفتن . شاه‌زاده گفت كيست كه درين كار با من بيايد ؟ فرخ‌زاد گفت كه ما همه بندگان حضرتيم ، بهر چه شاه فرمايد . شاه‌زاده فيروز شاه گفت تو كه فرخ‌زادى با سيامك و عياران و سه هزار مرد با من بياييد . خورشيد شاه و جمشيد شاه با حكيم اينجا باشند و آن مالى كه از اسكندريه آورده‌اند جمع كنند ، با بيست هزار فرنگ كه چون من از قلعهء خوك‌سران باز گردم بتوفيق خداى تعالى به اسكندريه رويم . طيطوس حكيم گفت روا باشد . بعد از آن بكارسازى راه مشغول شدند و ملاحان استاد آوردند ، و سه هزار مرد گزين با شاه‌زاده فيروز شاه و فرخ‌زاد و سيامك و به‌روز عيار در كشتى درآمدند خورشيد شاه و جمشيد شاه با حكيم و قبيحاى فرنگ وداع كردند و بتوكل خداى تعالى راه آن قلعذ خوك‌سران در پيش گرفتند ، و شب و روز مىرفتند ، تا هفت شبانه‌روز برفتند . بعد از هفت شبانه‌روز اول روز بود كه ناوى عظيم پيدا شد و در آن ناو