تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
و ناخنهاى دراز دارند بغايت تيز كه اگر بر سنگ زنند بگذرد و دايم جنگ بدان ناخنها ميكنند و در پيش كفل دم دارند مثل دم اسب ، هرگز سر بهيچ‌كس فرود نيارند و دايم برهنه مىباشند و از مال دنيا ندارند و از آن قلعه بيرون آيند و باز اندرون روند . هيچ‌كس نداند كه از كجا مىآيند و مىروند ، و جاى محكم دارند ، و هيچ‌كس گرد آن قلعه نمىيارد گشتن . اگر كسى بحرب ايشان رود ، بر قلعه روند و سنگهاى گران از بالا بشيب اندازند . بارها پدرم بحرب ايشان رفته است و شكسته باز گرديده است و دايم در انديشهء آن بود كه آن قلعه را خراب كند و نمىتوانست . و درين دريا ، ملوك اين جزاير ، جمله طالبان من بودند كه آوازهء حسن من اين ديار را گرفته است و بطلب من مىآمدند . پدرم ملك ارغوش فرنگ سوگند ياد كرده است ، كه من دختر خود به كسى دهم كه آن قلعه را خراب كند و آن قوم را هلاك گرداند و مرا نيز بدين معنى سوگند داده است . اكنون من بر عهد خودم ، اگر قبيحا آرزوى وصل ما دارد ، او را بدان قلعه بايد رفتن و آن قلعه را بايد گرفتن و آن قوم را جمله هلاك بايد كردن تا تواند از وصل ما فايده‌يى يافتن . قبيحا گفت اى شاه‌زاده ، آن قلعه را كه تواند گرفتن و خراب كردن كه آن قلعه را پيش از قبروس ساخته‌اند و هيچ‌كس برايشان مسلط نشده است ، و اين كار از دست هيچ‌كس برنمىآيد . فيروز شاه چون اين بشنيد ، گفت هيچ ايشانرا آزارى بخلق ميرسد يا نه ؟ گفتند بلى ! از هزار فرسنگ هيچ كشتى ازيشان نمىتواند گدشتن . ناوها دارند كه در آب دريا از باد تيزتر مىروند ؛ مىآيند و مال بازرگانانرا در آب دريا مىاندازند و آدمى را مىگيرند و گوشت آدمى مىخورند . شاه‌زاده فيروز شاه چون اين بشنيد ، لحظه‌يى سر در پيش انداخت ، بعد از ساعتى با خود گفت بر من واجب شد كه بدفع آن طايفه مشغول شوم كه اگر نشوم بعد از من بگويند كه فيروز شاه ترسيد از آن جهت بدان قلعه نرفت ، و اگر نيز نترسيد كارى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 807 | مولانا محمد بن احمد بيغمى