تو حكم كن كه مرا بشوهرى قبول كند . فيروز شاه گفت : من شنيدهام كه ملك ارغوش فرنگ خويش تو بوده است ، پس اين دختر خويشاوند تو باشد ، چرا با تو سرگرانى مىكند كه پادشاه اين ولايت تو خواهى بودن . قبيحا گفت : اى شاهزاده ، نمىداند ، شما سؤال كنيد . فيروز شاه گفت : اى دختر ، با قبيحا سركشى مكن كه پدرت را من كشتم ، بدان جهت كه ملك سكندريه را خراب كرده بود و گنجى كه من از جزيرهء چهارشنبه آورده بودم و طلسم سليمان نبى عليه السلام گشودم ، او آورده بود ، من در پى آمدم و برو حجت گرفتم ، قبول نكرد ، لابد بجزاى خود رسيد ؛ اكنون او رفت ، فايده نخواهد كردن ، ترا آن اولىتر باشد كه زن قبيحا شوى ، كه پادشاه اين ديار خواهى بودن ، شوهرت پادشاه باشد ، تو زن پادشاه باشى ترا بهتر ، و اگر قبول نكنى ترا چون اسيران به ايران خواهم بردن . آن دختر خدمت كرد و گفت : آنچه شاهزاده گفت من شنيدم و بقبيحاى فرنگ راضيم كه خويش منست ، اما مرا مرادى هست و من سوگند ياد كردهام كه من زن آنكس شوم كه مراد مرا برآرد . اگر قبيحا مراد مرا برمىآرد من زن او مىشوم و اگر برنمىآرد ، اگرم بهزار پاره كند كه هرگز نگدارم كه دست غير بدامن من برسد .
قبيحا گفت : اى ملك ، چه مراد حجت مىگيرد ؟ نمىخواهد كه زن من شود ، اين قصه پيش مىآرد ، و اگرنه آن مراد هيچكس نخواهد و از دست كسى برنيايد .
فيروز شاه گفت آن مراد كدام است ؟ قبيحا گفت آن مراد را خود بگويد . فيروز شاه گفت بگوى .
راوى اين داستان روايت كند كه جثه كه دختر ملك ارغوش بود زمين خدمت ببوسيد و گفت : شاهزادهء ايران را بقا باد . در اين دريا قلعهيى هست كه هيچ در ندارد و هيچكس در آن قلعه نتواند رفتن ، اما خلقى در آن قلعه مىباشد ، و جمله برهنهاند ؛ پوست تن ايشان عظيم محكم است و سر ايشان مثل سر گرازست و گردن ايشان كوتاهست و دستهاى دراز دارند و پنجهاى بزرگ دارند و سخت ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 806
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٠٦