و امراى ملك ارغوش را جمله گرفتند . قيماس خود در ميانه كشته شده بود . فيروز شاه حكم كرد كه تا در شهر منادى كردند كه هيچكس را با رعيت كارى نيست .
قبيحا بيرون آمد و خلق را دلدارى كرد و از بزرگان قبروس جمعى را پيش فيروز شاه آوردند . شاهزاده گفت كه آن مالها كه در سكندريه بود ، كه ملك ارغوش فرنگ آورده بود ، كو ؟ گفتند همه برجاست ، هيچ درو نقصانى نشده است ، هم بر آن مهر و نشانست كه از اسكندريه آوردهايم . فيروز شاه گفت طيطوس حكيم كو ؟ گفتند بيرون قبروس در فلان موضع ديرى هست ، ملك ارغوش او را به خدمت آن دير فرستاده است تا در خدمت آتش آن دير باشد . فيروز شاه گفت اول بطلب حكيم بايد رفت . سوار شد و عزم آن دير كرد . چون بدان دير رسيد ، اهل دير چون بشنيدند جمله بگريختند . شاهزاده بر در دير آمد ، پيرى را ديد ريشى زرد و مويى بر هم برآمده و برهنه ، لنكوتهيى زده ، بر در دير ايستاده . فيروز شاه پيش آن دير آمد و يك نعره بر آن پير زد و گفت اى پيرك ! هيچ ميدانى كه طيطوس حكيم كجاست ؟ آن پير گفت طيطوس منم . فيروز شاه از مركب فرود آمد و گفت اى حكيم ، اين چه حالتست ؟ حكيم گفت كه با زمانه ستيزه نكردهام ، بدانچه مرا امر كرده است در بلاى خداى تعالى صبر كردهام تا عاقبت بلا به آخر رسيد . فيروز شاه او را در كنار گرفت .
بر آن در دير چشمهيى بود ، طيطوس حكيم در آن چشمه رفت و سر و تن خود را بشست . جامهاى فاخر آوردند ، در پوشيد . شاهزاده فرمود تا آن دير را خراب كردند و با زمين هامون ساختند . شاهزاده از آنجا عزم قبروس كرد ، چون بقبروس رسيد بر تخت برآمد و قرار گرفت و طيطوس حكيم در پهلوى شاهزاده بنشست . قبيحاى فرنگ از در درآمد ، دست دخترى گرفت ، چون ماه شب چهارده ، در پيش فيروز شاه خدمت كرد و گفت اى شاهزاده ، اين دختر ملك ارغوش فرنگست كه منش دوست ميدارم ، با من سر درنمىآرد و مرا بشوهرى خود قبول نمىكند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 805
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٠٥