تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 804

مساهمون:

ص٨٠٤
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه اهل قبروس بسيار حرب كردند و از جوانان ايرانى و غيره خيلى مبارزان بهلاك آمدند ، اما فايده نمىكرد ، آن حصار چوبين پيش مىآمد تا عاقبت بر كنار حصار رسيد كه شهر قبروس خندق نداشت . چون حصار چوبين پيش آمد ، چنانك كنار بر كنار رسيد ، جوانان سرباز از حصار چوبين در برج و بارو جستند و تيغ در كار آوردند . فيروز شاه آفرين مىكرد ، و از قفاى حصار چنان ساخته بودند كه مىتوانستند بالا رفتن ، ميرفتند و خود را در حصار مىانداختند تا كار بجايى رسيد كه هيچ‌كس از فرنگان بر روى برج و بارو نماندند ؛ جمله را بضرب تيغ به زير كردند ، و خود در عقب بشيب رفتند ، و بضرب شمشير خلق را از در دروازه بدر كردند ، و در دروازه را برگشودند . آن روز سيامك سيه قبا و خورشيد شاه و جمشيد شاه و فرخ‌زاد از آن كارها كردند كه تا سنگ بر سنگ نهند ، در آن مملكت از آن داستان ايشان بگويند . چون در دروازه گشوده شد ، فيروز شاه و قبيحاى فرنگ در شهر درآمدند . سپاه در شهر ريختند ، و دست بتيغ كردند و در خلق افتادند . قبيحا بانگ مىزد كه اى خلق شهر ، دست از جنگ باز داريد كه اين جوان پادشاه عادل است و با رعيت هيچ كارى ندارد و مملكت را به من خواهد گداشتن و شما را معلوم است كه من عادلم و بر شما جور و جفا نكنم ، و اگر چنين نكنيد بيقين جمله بهلاك آييد . شما را آن بهتر باشد كه سخن من بشنويد و بقول من كار كنيد تا زيان نكنيد . خلق قبروس چون سخن قبيحا بشنيدند ، بدانستند كه اكنون فايده‌يى ندارد كه ايرانيان در شهر درآمدند . جمله دست از جنگ كردن بداشتند و در خانها رفتند با دلهاى لرزان كه تا چه خواهد شدن ! راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه قبيحاى فرنگ و فيروز شاه مىراندند تا در ايوان ملك ارغوش فرنگ رسيدند . فيروز شاه پياده شد و در ايوان درآمد ، نگاه كرد ، تخت ديد ، قدم بر تخت نهاد و بنشست . قبيحا حكم كرد كه هركه بگريزد ، او را بگيرند و بياورند . از خدمت‌كاران جمعى بر در دروازه بايستادند