تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
درآمد و جملهء امراى دولت با قبيحاى فرنگ در حضرت فيروز شاه جمع آمدند . شاه‌زاده گفت : عجب شهرى بوده است اين شهر قبروس ! گرفتن اين شهر عظيم مشكل خواهد بودن ، اما حاليا جنگ دراندازيم ، بنگريم كه چه كار پيش خواهد آمدن ! مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه سپاه ايران بكارسازى حرب مشغول شدند . اهل شهر نيز كار جنگ مىساختند تا وقتى كه نور روز طالع شد . سپاه ايران سوار شدند و كوس حربى فرو كوفتند و ناى رزمى در دميدند . قيماس بر سر برج آمد و علم ملك ارغوش فرنگ بر سر برج آوردند . صد هزار آدمى همه مردانه و جنگى ، به انواع سلاحها بر سر برج برآمدند . فيروز شاه حكم كرد تا جنگ درانداختند . جوانان ايرانى و سپاه قبيحا عزم پاى حصار كردند و سپرهاى پولاد و آهن و ريسمانى در پيش روى درآوردند . صد هزار تير ناوك كه از سنگ ، گذاره كردى از بالاى بارهء شهر قبروس بر سپاه ايران فرو ريختند . روايت چنين كرده‌اند كه هم بحملهء اول بقرب هزار آدمى از سپاه ايران بر زمين زدند كه هركه از آن ضربى خوردى امكان حركت كردن نداشت . آن روز بهزار زحمت تا شب جنگ كردند . هيچ‌كس را ياراى آن نبود كه تواند پيش رفتن ، و خيلى جوانان نامى بهلاك آمدند . چون شب نزديك شد ، سپاه از هم بازگشتند . فيروز شاه در سپاه خود نگاه كرد ، كار لشكر خود را عظيم تباه ديد ، درماند كه چون كنم كه با اين شهر هيچ نمىتوان كردن ! روز ديگر نيز حرب كردند ، هم فايده‌يى نكرد . تا هفت روز برآمد ، بناچار حصار كردند . فيروز شاه گفت اگر صد سال بر در اين شهر بنشينيم هيچ فايده‌يى نخواهد كردن و ملك داراب در مصر انتظار ما مىكند ، چون كنيم و چارهء كار ما چه باشد ؟ به‌روز عيار گفت : من دربارهء گرفتن اين شهر انديشه‌يى كرده‌ام ، بگويم ، اگر موافق باشد چنان كنيم . گفتند بگوى ! گفت . مصلحت در آن دانم كه درين حوالى بيشه بسيارست و درختهاى بزرگ ؛ ما را مردم استاد مىبايد كه در بيشه روند و درختهاى بزرگ را تخته كنند بر روى گردونها ، و ستونها بر روى آن تختها بر چهار