تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
آيم تا جملهء خلق درآيند و تفرج كنند . شاه از حرم بيرون آمد و بر تخت برآمد . غوغا در حرم افتاد . كنيزكان و غلامان جمله بر منظرها رفتند . گويند كه شاه سليم را دخترى بود در غايت حسن و جمال . در ملك يمن ميگفتند كه بعد از حسن و جمال عين الحيات كسى بحسن و جمال او نبود . او را گل‌نوش نام بود . آن دختر خبردار شد . با دايه گفت كه اين كيست كه اين كمانرا خواهد كشيدن و ناموس شهر ما را قايم خواهد داشتن ؟ غلامان گفتند كه : پسر نيك‌مرد سبزىفروش است . گل‌نوش آوازهء حسن و جمال فرخ‌زاد را شنيده بود . راستى را آرزوى ديدن ديدار او را داشت . چون بشنيد خرم شد . بر بالاى تخت پدرش پنجره‌يى بود كه گاهگاهى بر آن پنجره مىآمد و مجلس پدرش را تفرج ميكرد . دختر با دايه بر آن پنجره بنشست ، كه غوغا برآمد كه اينك آمدند !

آمدن فرخ‌زاد با كمانكش بمجلس شاه سليم :

اول كمانكش درآمد و در عقب او فرخ‌زاد . جوانى چون سرو روان و ماه آسمان ، خورشيد روى و حور خوى و غاليه موى ، لعل لبش كه هزار دل به زير نگين داشت در و گهر در ضمن شهد و شكر نهان كرده بود ، و قوت جان درد و ياقوت جان‌پرور وديعت نهاده ؛ بيت :
جان تعبيه كرد در لبت حق * ز آن چون دهنت همى نهان ماند
گل‌نوش را كه چشم بر آن حسن و جمال افتاد ، عقل از سرش بدر رفت . فرخ‌زاد چون درآمد زبان بمدح و ثناى شاه سليم برگشاد و گفت : آفتاب ملك و مملكت از مشرق علا درخشنده باد ! و دين و دولت و اقبال از افق جلال تابنده باد ! بيت :
زهى يافته دولت و دين ز تو * ضيايى كه گردون ز اختر نيافت ز اولاد آدم دو كس ماند و بس * كه از كان جود تو گوهر نيافت يكى آنكه مادر هنوزش نزاد * دگر آنكه عهد ترا در نيافت