چند كه خويشاوند منست . من سپاهى كارسازى كرده بودم ، ميخواستم كه بجنگ كردن ارغوش بيايم ، شنيدم كه شاهزاده از سكندريه بجنگ كردن ارغوش آمده است ، هرچند كه شما مبارزان جهانيد اما طريق جنگ كردن فرنگ ما بهتر ميدانيم كه يك جنسيم ، اكنون بنده ده هزار مرد فرنگ برداشتهام و به خدمت شاهزادهء ايران آمدهام ، به شرطى كه چون مظفر شوى و ارغوش فرنگ را دفع كنيم ، شاهزادهء ايران ملك قبروس را با دختر ملك ارغوش به من ارزانى دارد . فيروز شاه گفت : روا باشد .
من درين مملكت نخواهم بودن كه من بكارى آمدهام ، چون يزدان مراد مرا برآرد من در وقت رفتن ملك قبروس را با دختر ارغوش به تو ارزانى دارم . ايشان گفتند پس شاهزاده كسى را بفرستد تا ملك قبيحا به خدمت بيايد .
فيروز شاه امر كرد تا فرخزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و بعضى از گردان برفتند و آن ده هزار مرد را با قبيحاى فرنگ به خدمت ملكزاده آوردند ، و آن سپاه را در ميمنهء سپاه ايران جاى دادند و فرود آوردند و از آمدن قبيحا شاهزاده را آگاه كردند . فيروز شاه از بارگاه بيرون آمد و قبيحا را در كنار گرفت و پرسش كرد ، و او را در بارگاه درآورد ، و در پهلوى خود بنشاند ، و جلاب آوردند تا بخورد ، و بعد از آن بسخن درآمدند . قبيحا گفت : بنده چون شنيدم كه شاهزادهء ايران ملك قبروس را مشرف كرده است ، برخاستم و به يارى دادن شاهزاده آمدم تا از دولت شاهزاده بمراد برسم .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه قبيحاى فرنگ حكم كرد كه صندوق چند آوردند و برابر شاهزاده بر هم چيدند . شاهزاده سؤال كرد كه اين صندوقها چيست ؟ قبيحا گفت معلوم باشد كه اين طايفهء فرنگ بيشتر جنگ به كلنگ ميكنند و هيچ چيز منع كلنگ نمىكند الا پوست نهنگ كه كلنگ از آن نمىگذرد ؛ پدر من پادشاه اين ديار بوده است و ده هزار جامه از پوست نهنگ در خزينه داشت ، همه را برداشتم و به خدمت شاهزاده آوردم كه به جوانان ايران بخش كنى كه در روز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 799
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٩٩