در عزا نبود . ارغوش فرنگ گفت هر بلايى كه بر سپاه من آمد از مكر مينو فرنگ بود كه آن حرامزاده با ايشان يكى شد و ده هزار مرد مرا بر باد داد ! اما باكى نيست ، سه روز عزاى اين قوم بدارم و آنگاه بگويم كه با اين قوم چه بايد كردن .
ايشان در عزا بودند و ايرانيان به خرمى و شادى ؛ كه جمعى از لب دريا آمدند و گفتند ملك را بقا باد . از سكندريه چند كشتى نعمت ، گلاندام و بختيار وزير فرستادهاند . فيروز شاه عظيم شاد شد كه در سپاه عظيم تنگى افتاده بود ؛ حكم كرد تا آن كشتيها را در لشكرگاه درآوردند و بر لشكريان بخش كردند . چون روز ديگر بگدشت آوازهء جنگ در سپاه ايران افتاد كه فردا سپاه فرنگ جنگ خواهند كرد . سپاه ايران بترسيدند كه از حرب كردن آن قوم خوف كرده بودند ، كه بد سلاحها داشتند كه از سنگ گذاره مىكرد ، و خيلى از آن مبارزان بهلاك آمده بودند .
فيروز شاه گفت كه شما نيز در حرب مردانه باشيد .
بهروز عيار از در بارگاه درآمد و خدمت كرد ، گفت شاهزاده را بقا باد .
دو جوان فرنگ بر در بارگاهند و بار طلب مىكنند و مىگويند كه ما از خدمتكاران قبيحاى فرنگيم ، ملك ما با ده هزار سوار فرنگى از كشتى بيرون آمدهاند و ما را به خدمت شاهزادهء ايران فرستادهاند . فيروز شاه گفت بار دهيد تا بنگريم چه قوماند .
شايد كه يزدان از براى ما مددى فرستاده باشد ! در حال ايشانرا بار دادند . آن جوانان درآمدند و خدمت كردند . شاهزاده ايشانرا نيكو حرمت داشت . مينو فرنگ آنجا حاضر بود . شاهزاده فيروز شاه سؤال كرد كه شما چه كسانيد و از كجا آمدهايد ؟
ايشان خدمت كردند و گفتند : ما خدمتكاران ملك قبيحاى فرنگيم به شما پيغامى داده است ، اگر اجازت باشد بگوييم . فيروز شاه گفت : روا باشد ، بگوييد . گفتند ملك قبيحا شما را سلام و دعا مىرساند و مىگويد كه شاهزاده را معلوم باشد كه بنده را با ارغوش فرنگ دشمنى قديم است بسبب دخترى كه دارد ، من دختر او را طلب مىكنم به من نمىدهد ، هيچ سال نيست كه در ميان ما حرب واقع نمىشود ، هر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 798
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٩٨