مىداريد و مرا مىبخشيد ، من چارهء اين كار بكنم . فيروز شاه گفت ما ترا وقتى ببخشيم كه با ما عهد كنى كه از آن ما باشى و از ما برنگردى . مينو فرنگ گفت بنده باشم ! در حال او را برگشودند . مينو فرنگ سوگند ياد كرد كه تا زندهام هرگز از شما بر نگردم و دايم در خدمت شما باشم و آن قدر كه توانم شرط خدمتكارى بجاى آرم .
فيروز شاه گفت من نيز ترا نيكو نگاه دادم و جاسوسى سپاه خود را به تو ارزانى دارم .
مينو فرنگ پيش رفت و دست شاهزاده ببوسيد . فيروز شاه او را بنواخت .
مينو گفت اكنون بنده را اجازت دهيد كه بروم و بدان نوعى كه توانم بكوشم ، باشد كه اين شبيخون را امشب باطل كنم و اگر نتوانم همه را دفع كردن ، بعضى را دفع كنم و زود بازگردم . اين بگفت و در حال به سپاه فرنگ باز آمد ، در پيش ملك ارغوش آمد و خدمت كرد . ملك ارغوش گفت : اى مينو ، چه كردى و چه خبر آوردى ؟ گفت ملك را بقاباد . معلوم باشد كه بنده رفتم تا از حال سپاه ايران باز دانم ، جمله را رنجور و بىطاقت ديدم و گنج و مال فراوان با خود دارند ، اگر اين پنجاه هزار مرد كه ملك فرموده است بروند ، از آن گنج و مال و مركبان هيچ بملك و اصل نشود ، مصلحت درآنست كه اندك خلق بفرستى كه از خاصان و نزديكان و امينان ملك باشند ، كه آن مالها ضايع نشود . بنده آنچه ميدانستم گفتم ، باقى ملك حاكم است . ملك ارغوش فرنگ طمع كرد ، گفت راست ميگويى ، اما ميخواستم كه پنجاه هزار مرد بفرستم ، چون چنين است چه لازم كند كه از خاصان خود بفرستم . اى مينو تو خردمندى ، بارى بگو كه آن سپاه را چه مقدار كفايت كند ؟ مينو گفت كه هفت هزار مرد بس است كه آن سپاه به اندك چيز ماندهاند . ملك ارغوش باور كرد . حكم شد كه امشب ده هزار مرد بر آن سپاه ايران شبيخون برند و اين ده هزار مرد جمله خاصان ملك بودند ، بسبب آن كه آن مالها ضايع نشود .
چون برين مقرر شد ، مينو فرنگ در حال بازگشت و آنچه كرده بود جمله را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 796
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٩٦