با شاهزادهء ايران باز گفت . فيروز شاه امر كرد تا بيماران سپاه بر يك طرف روند و جوانان كارى غرق سلاح شوند و از ميان لشكرگاه بيرون روند و چندان صبر كنند كه سپاه فرنگ بيايند ، و آنگاه جوانان ايرانى از عقب ايشان درآيند و حرب كنند . جوانان چنان كردند . چون از شب يك نيمه بگدشت ، ده هزار مرد فرنگى بد كيش بر پشت مركبان سوار شدند ، به اميد غارت و غنيمت با دلى شاد مىآمدند و خود اجل بر آن قوم كمين كرده و نمىدانستند كه حال چيست كه گفتهاند : اذا جاء القضا عمى البصر ، بيت :
قضا چون ز گردون فرو هشت پر * همه زيركان كور گشتند و كر
راوى داستان گويد كه چون بر كنار سپاه ايران رسيدند ، بىطلايه و بى چراغ ديدند . عظيم خرم شدند و بىمحابا در ميان سپاه ايران درآمدند و نعرهها زدند كه اى بخت برگشتگان و سعادت رميدگان ، جان كجا بريد كه جمله بهلاك خواهيد آمدن ! از هر طرف مركب مىدوانيدند ، هيچكس پيدا نبود . گمان بردند كه مگر ايرانيان دانستهاند كه اين قوم بريشان شبيخون خواهند آوردن ، جمله گريختهاند و آنچه داشتهاند گذاشتهاند . جمله از مركبان پياده شدند و دست بغارت و غنيمت بردند ، كه از يك ناگاه ايرانيان چون قضاى مبرم از قفاى ايشان درآمدند و تيغ در آن قوم نهادند و كشتن گرفتند ، و از آن قوم كشتن گرفتند ، ميزدند و مىكشتند و مىخستند ، تا چون صبح در دميد از آن قوم اندكى بهزار محنت بدر رفتند ، باقى بتيغ بىدريغ هلاك شدند و خيلى غنيمت ايرانيان بگرفتند . فيروز شاه عظيم خرم شد ، آن منت از مينو فرنگ ديد ، او را عزيز داشتند .
مؤلف اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون ملك ارغوش فرنگ از حال آگاه شد كه از آن سوار و پياده كه رفته بودند دو هزار باز نگشتند و باقى هلاك شدند ، ملك ارغوش دريغ خورد و دست بر دست زد ، آه و واويلى برآورد كه آن كشتگان جمله از متعلقان و خاصان ملك ارغوش فرنگ بودند . هيچ خيمهيى نبود كه