تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 795

مساهمون:

ص٧٩٥
بگويم . به‌روز عيار گفت پيش از آن كه راست بگويى ، [ بگوى ] كه بكشتن اين يار خود چرا راضى شدى ؟ گفت از آن جهت كه مرا عيالان آنجااند ، گفتم او را بكش تا من ايمن باشم . به‌روز گفت اكنون راست بگو ! گفت بدانيد من جاسوسم و نام من مينو فرنگ است « 1 » . ملك ارغوش فرنگ ما سه وجود را فرستاده بود كه از حال سپاه شما بازدانيم ، كه ملك ارغوش فرنگ از آن زخم بيرون آمد ، و خبر چنين كردند كه در سپاه شما هيچ قوت نمانده است ، بعضى مردند و بعضى بيمارند و بعضى از بىطاقتى حركت نمىتوانند كردن ؛ امشب حكم چنين كرده‌اند كه چون نيم‌شب درگذرد ، پنجاه هزار سوار پياده از چهار طرف بر شما شبيخون آرند و كار سپاه شما را تمام كنند ؛ ما بدين كار آمده بوديم كه بازدانيم كه شما ازين شبيخون آوردن ما خبر داريد يا نه . آمديم و تحبس كرديم ، شما را عظيم بىطاقت و غافل ديديم ، ميرفتيم كه اين خبر بملك ارغوش فرنگ بريم ؛ حاليا دولت شما بر كار بود كه ما گرفتار شديم كه تا راست بگوييم و شما آگاه شويد تا چارهء كار خود كنيد كه پنجاه هزار مرد شبيخون خواهند آوردن . فيروز شاه چون اين كلمات بشنيد عظيم پريشان شد ، گفت : عظيم مشكل بودى كه بر ما چنين شبيخون آوردندى ! اكنون مصلحت چه مىبينيد ؟ فرخ‌زاد گفت : در سپاه ما هيچ قوت نمانده است ، در همهء سپاه ما هزار مرد نيست كه جنگ توانند كردن ، الا كه جمله بيمار و رنجورند ؛ اگر امشب اين پنجاه هزار مرد كه مىگويد بيايند ، به هيچ حال ما را حرب كردن نيك نيست . اگر كمتر از پنجاه هزار بودندى ، هم تدبيرى مىكرديم . گفتند : پس چون كنيم ؟ هركس سخنى ميگفتند و رايى مىزدند ، هيچ تدبير موافق نمىافتاد . مينو فرنگ گفت : اگر دست از من
هامش
( 1 ) - درين كتاب فرنگ به معنى فرنگى مىآيد و جمع آن در اين كتاب فرنگانست .