و از ملك خود دور و هواى اين مملكت مخالف است به نسبت اين طايفه ، لابد كه از همه بابى عاجز خواهند شدن ، آنگاه كار ايشانرا زود توان ساختن . ملك ارغوش فرنگ گفت كه من خود زخم عظيم دارم ، چند روز آرزوى جنگ كردن ندارم . پس بدين معنى مقرر كردند كه چند روز جنگ نكنند .
راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه كار بر سپاه ايران بغايت دشوار شده بود . يكى آنك زخمداران هلاك مىشدند و يكى ديگر آنك هواى قبروس بر تن ايرانيان هيچ موافق نبود و ديگر آنك گرانى عظيم در سپاه ايران افتاده بود و از هيچ طرف هيچ بسپاه ايران نمىآوردند ؛ بدين معنى كار بر سپاه ايران دشوار بود . امرا پيش فيروز شاه آمدند و گفتند اى شاه ، كار بر سپاه ما دشوار شد . شاهزاده پريشان خاطر شد ، اما هيچ فايده نبود كه اختيار فرنگان داشتند . چون ده روز ازين قصه برآمد عجز بر آن سپاه زيادت شد كه جمله از خود رفتند .
مؤلف اخبار گويد كه روزى بهروز عيار از در بارگاه درآمد و سه فرنگ را دست و گردن بسته درآورد و در برابر شاهزاده بازداشت . فيروز شاه سؤال كرد كه اى عيار ، اين سه فرنگ چه كسانند ؟ بهروز عيار گفت جاسوسايند كه بر كنار سپاه گرفتهام ، اما راست نمىگويند . فيروز شاه گفت كه با من بگويند . گفت راست بگوييد . گفتند ما مردم گداييم و شنيدهايم كه ايرانيان مردم جوانمردند ، بطمعى آمده بوديم ، گرفتار شديم . بهروز گفت : دروغ ميگويند . اين بگفت و خنجر بركشيد ، در برابر شاهزاده بر شكمى يكى « 1 » زد و هلاك كرد و گفت : بيزدان پاك كه اگر راست نگوييد كه چه كسيد و بچه كار آمدهايد هر دوتانرا مثل آن يكى شكم بدرم ! آن يكى گفت : اگر ميخواهى كه راست بشنوى اين يكى ديگر را بكش تا من راست بگويم . بهروز عيار آن يكى ديگر را بكشت . آن جوان فرنگ گفت : اكنون
هامش
( 1 ) - يعنى : شكم يكى