اما مؤلف اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه آن سپاه فرنگ از سوار و پياده هشتاد هزار مرد بودند ، اما جمله كلنگدار بودند و كلنگهاى ايشان جمله از پولاد بود ؛ زهرآب داده بودند ؛ دم كلنگ ايشان دو گز و نيم بود و دسته پنج گز ؛ دو دستى دو دستى كار مىفرمودند ، و بهر چه مىآمد ميگذشت . القصه تا شب جنگ كردند ، طبل آسايش بزدند ، سپاه از هم بازگشتند . سپاه ايران عظيم زخمدار بودند . چون فيروز شاه در خرگاه درآمد ، از گردان بعضى نيامدند . شاهزاده سؤال كرد كه چونست كه مبارزانم بعضى نيامدهاند ؟ بهروز گفت از آنك جمله زخم دارند و اندام ايشان از آن زخم آماس دارد كه سر كلنگها زهرآب دادهاند .
فيروز شاه درين گفتار بود كه از هر طرفى آواز گريه و زارى برآمد . شاهزاده گفت چه بوده است ؟ گفتند زخمدارانند كه مىميرند كه هركه زخم دارد هلاك مىشود . شاهزاده عظيم پريشان شد . آنشب بگدشت ، روز ديگر باز سپاه عزم آوردگاه كردند ، هم بر آن طريق دىروزينه جنگى عظيم واقع شد . چون از حرب بازگشتند ، غوغا از سپاه برآمد ، همچنان مىمردند . روايت كردهاند كه سه مصاف ايرانيانرا با فرنگ شد . درين سه مصاف بسيارى خلق از سپاه ايران بهلاك آمدند ، اگرچه خيلى نيز از سپاه فرنگ بقتل آمده بودند تا به حدى كه ملك ارغوش فرنگ نيز زخم يافته بود . جاسوسان از سپاه ايران آمدند و خبر چنين آوردند كه در سپاه ايران هيچكس نيست كه زخم ندارند مگر فيروز شاه با اندكى ، باقى همه زخم دارند ، اما فيروز شاه گفته است كه اين نوبت كه حرب شود من خود را بر ملك ارغوش خواهم زدن .
راوى گويد كه ملك ارغوش فرنگ وزيرى داشت كه هرچه او گفتى آن كردى ؛ وزيرش گفت اى ملك ، ما كار آسان را بر خود دشوار كردهايم . ملك گفت آن كار كدام است ؟ گفت ما را مصلحت درآنست كه چند روز جنگ كردن را در توقف اندازيم كه هركه از سپاه ايران زخم خورده است بيقين كه هلاك خواهند شدن كه آلت سلاح ما جمله زهرآب داده است ، و ديگر ايشان مردم غريباند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 793
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٩٣