دراز كردى ، و سكندريه را خراب كردى و اسير كردى ، و طيطوس حكيم [ را ] كه استاد منست و وزير ملك دارابست ، به حكم اسيرى آوردى . بد كردى ، چه تصور كردى كه اين ظلم كه تو كردى به تو خواهند گداشتن ؟ بدان و آگاه باش كه سى هزار سوار جرار نامدار برداشتم و آوردم و اينك آمدم . اگر سخنم را بشنوى ، ترا بهتر آيد ، كفن در گردن اندازى و استقبال من بيايى و آنچه از اسكندريه گرفتهاى جمله را بازگردانى و آنچه از مال و گنج كه در خزينه دارى جمله را بدهى و خرج بر گردنگيرى ؛ و اگر تكبر كنى بدادار كردگار كه كارى با تو و سپاهت كنم كه تا عالم باشد از آن باز گويند و ملكت را با زمين هامون كنم و سرت از تن جدا كنم و سپاهت را بسته به اسكندريه برم تا باز سكندريه آبادان كنند و زن و بچه و مملكتت « 1 » را به ايران برم .
هنوز نامه تمام نخوانده بودند و آنچه ميخواندند ترجمان با ارغوش فرنگ ميگفت . ارغوش فرنگ چون بشنيد در غضب رفت و دست دراز كرد و آن مكتوب را بدريد و يك نعره بر بهروز عيار زد و گفت هرگز از ايام ماضى رسم نبوده است كه كسى از اسكندريه سپاه بر ما آورد . دايم سپاه ما مىبريم و آنچه كرديم نيكو كرديم ، صد چندين ديگر بكنيم ! من در آرزوى آن بودم كه سپاه بر مصر آرم و جواب كار شما آنجا بگويم ، اما دولت من در كار بود كه شما بپاى خود آمديد ، اكنون پاى داريد كه آمدم ! در حال حكم كرد تا بهروز عيار را بدر كردند . بهروز بيرون آمد و راه سپاه در پيش گرفت و هم در آن روز بلشكرگاه شاهزاده رسيد و آنچه ديده و شنيده بود جمله را بازگفت . فيروز شاه گفت : اى عيار ، در اين راه كه آمدى جاى جنگ كجا ديدى ؟ بهروز گفت در نزديك شهر جايى هست كه حرب آنجا بهتر است . فيروز شاه حكم كرد كه فردا على الصباحان لشكر عزم آن مرغزار كنند .
هامش
( 1 ) - در اصل مملكت .