باشد . در حال دويدند و اين خبر بسمع شاه سليم رسانيدند كه كودكى پيدا شده است غريب ، در خدمت نيكمرد سبزىفروش مىباشد ؛ آمده است كه من اين كمانرا مىكشم . ملك عجب ماند . گفت : جملهء مبارزان و پهلوانان پاى تختم از كشيدن آن كمان عاجز شدهاند ، كودكى را چه عرضهء آن باشد ؟ گفتند : اى شاه اين كودك پنج هزار دينار گرو بست كه اگر نكشم پنج هزار دينار ديگر بدهم . شاه سليم گفت كه ايشانرا بپاىتخت بياوريد . سرهنگان دويدند كه فرخزاد را با كمانش بپاىتخت برند .
راوى گويد كه اين خبر به نيكمرد سبزىفروش بردند كه برادرزادهات دعوى كرده است كه من اين كمانرا ميكشم ؛ به پنج هزار دينار گرو بست و از پيش شاه سليم آمدند ، او را به حضرت شاه سليم مىبرند . آه از جان نيكمرد برآمد . گفت :
دريغ ! آنچه در دكان دارى پيدا كرده بود جمله را بيكبار در باخت ! بدويد و فرخزاد را ديد در ميان خلق ايستاده ، و سرهنگان ملك بطلب او آمده . نيكمرد در ميان خلق آمد ، با فرخزاد گفت : اى جان پدر ! تو از كجا و كمانكشى از كجا ؟
ترا سبزىفروشى مىبايد كردن ؛ كمانكشى كار مبارزان و پهلوانان است . هم زر از دستت بيرون خواهد رفتن و شرمسارى نيز خواهد بودن . ترك اين كار بكن كه اين كار نه لايق تست . فرخزاد گفت : اى پدر تو هيچ غم مخور كه حريف اين زور هستم . كمانش بكشم و زر خلعت بستانم و دعويش را بشكنم تا ديگر چنين دعوى نكند . سرهنگان گفتند كه ملك نگرانست . پس كمانرا فرو گرفتند و روانه شدند .
خبر در شهر افتاد كه آن جوان صاحب جمال كه برادرزادهء نيكمرد سبزىفروش است دعوى كرده است كه اين كمانرا بكشم ، اكنون پيش شاه سليم مىروند كه كمان در حضرت شاه سليم بكشند . خلق شهر جمله رو بر در ايوان شاه سليم نهادند . هركس سخنى ميگفتند ، خبر بملك كردند كه آن جوان صاحب جمال را با مرد كمانكش آوردهايم ، بر در ايوان منتظر حكم شاهند . شاه سليم گفت : بر سر تخت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٢