كه مكتوبى بر ملك ارغوش فرنگ بفرستيم تا بريشان حجتى باشد . گفتند چنين است كه شاهزاده مىگويد . در حال مكتوبى چنانك شاهزاده امر فرمود بنوشتند و بدست فيروز شاه دادند كه مهر كرد و گفت : كيست كه مكتوب مرا به شهر قبروس ببرد و جواب مكتوب مرا بيارد ؟ بهروز عيار خدمت كرد و گفت : از دولت شاهزاده من ببرم . فيروز شاه بر وى آفرين [ كرد . ] بهروز مكتوب بستد و هم در حال روان شد ، و اگرچه تا قبروس خيلى راه بود اما بهروز عيار مرد رونده بود و در قسم روندگى مثل نداشت .
چون آفتاب بقطب فلك رسيد ، شهر قبروس پيدا شد : شهرى عظيم بزرگ و خلقى غلبه . بهروز قدم در شهر نهاد ، كوچه و محلت مىبريد ، و خلق شهر در عقبش مىدويدند و بهروز نشان مىپرسيد تا در ايوان ملك ارغوش رسيد . ايوان رفيع و خلق بسيار آن ايوانرا در ميان گرفته بودند . بهروز نعره برآورد و گفت قاصدم از حضرت فيروز شاه به خدمت ملك ارغوش فرنگ . در حال اين خبر بملك ارغوش كردند ، ارغوش فرنگ گفت درآريد . بهروز را درآوردند و در برابر تخت بازداشتند .
ملك ارغوش فرنگ گفت تو كيستى و بچه كار آمدهاى ؟ بازگوى ! بهروز خدمت كرد و مكتوب فيروز شاه بيرون آورد ، ببوسيد و بدست سرهنگى داد تا بدست ملك ارغوش فرنگ داد . مهر برداشت و بدست وزير داد . وزير مطالعه كرد . مضمون مكتوب اين بود كه :
بسم اللّه الملك الديان . اين مكتوب از بر شاه ايران شاه فيروز شاه بن ملك داراب بن ملك بهمن [ بن ] اسفنديار بن گشتاسب بن لهراسب به پيش تو كه ارغوش فرنگى .
معلومدان كه جزيرهء چهارشنبه را من گشودم و مال و گنج آن جزيره خود بنام من بود .
برداشتم و هم در سكندريه بگداشتم . بعد از آن بمصر رفتم و بحرب مصر مشغول شدم .
تو تاختن كردى و ملك سكندريه را خراب كردى و آن مال و گنج كه من بيرون آورده بودم ، تو برداشتى و بدان راضى نشدى . دست غارت در اموال مسلمانان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 790
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٩٠