وزير و خلق شهر استقبال شاهزاده كردند ، چون شاهزاده را بديدند از مركبان پياده شدند و دويدند ، ران و ركاب شاهزاده را ببوسيدند . فيروز شاه ايشانرا بنواخت و پرسش كرد از جور و جفاى فرنگان . بختيار وزير گفت : ما در آن وقت در اسكندريه نبوديم كه آن حرامزادگان فرصت يافتند و درين مدت هرگز چنين فرصتى نيافته بودند ، شهر سكندريه را با زمين هامون كردند ، خشت بر خشت نگذاشتند و آن گنج را كه شما از جزيرهء چهارشنبه از طلسم سليمان نبى عليه السلام برداشته بودى با هر مالى كه در اسكندريه بود ، پاك ببردند و خيلى اسير گرفتند و طيطوس حكيم را نيز بردند . فيروز شاه دريغ مىخورد ، جمشيد شاه گل اندام را پرسش كرد و همديگر را در كنار گرفتند و از آنجا بگذشتند . خلق اسكندريه فغان برآوردند و از جور و ظلم آن ظالمان فرنگ داد زدند . فيروز شاه گفت من بدين كار آمدهام كه داد شما را از آن فرنگان بستانم ، اسيران شما را بيارم ، قرار نگيرم تا خاك قبروس را به اسكندريه نيارم ، خلق اسكندريه دعا مىكردند .
چون فيروز شاه به اسكندريه رسيد ، اسكندريه را خراب ديد ، بسيار دريغ خورد و بر كنار دريا فرود آمد . با بختيار و گل اندام گفت كه ما را كشتى مىبايد كه زودترى برويم كه ملك داراب نگرانست . گفتند آماده هست چندانكه مىبايد .
فيروز شاه سه روز كارسازى كرد و با سپاه سى هزار مرد با فرخزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و سيامك سيه قبا و جمعى از مبارزان سپاه كه با شاهزاده آمده بودند ، در كشتى نشستند و گلاندام و بختيار را وداع كردند و راه قبروس در پيش گرفتند . باد مراد برخاست ، آنچه ده روزه راه بود ، چون دولت يار و سعادت مساعد بود بيك شبانهروز مىرفتند ، به اندك روزى بر كنار دريا رسيدند . شاهزاده خرم شد و ملاحانرا خلعت داد و انعام كرد . از كشتى بيرون آمدند و خيمه و بارگاه زدند . شاهزاده اول روز بود كه بر مسند قرار گرفت ، بار داد تا جملهء بزرگان سپاهش درآمدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . فيروز شاه گفت : ما را مصلحت در آنست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 789
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨٩