آوردندى ، باد در شقهء آن علم پيچيدى ، بطلسم آتش از دهان آن اژدرها بيرون آمدى ؛ و ملك داراب آن علم را عظيم دوست ميداشت ، و آن علم را علم لشكرشكن نام كرده بود . هلال بدان علم رسيد ، گفت : بهتر ازين نباشد كه ناموس ملك داراب اينست ؛ علمدار را سر بريد و آن علم را برداشت و در حال در عقب وليد خالد و نيكانديش وزير رسيد و آنچه كرده بود با وليد خالد بگفت . وليد خالد و نيكانديش برو آفرين كردند . عين الحيات با خود گفت كه اين حرامزاده خيلى خرابى در سپاه ايران كرد ، اما باكى نيست ، عذرها خواسته شود . ايشان مىرفتند براهى عظيم مشكل كه هيچكس هرگز بدان راه نرفته بود . هلال مرد عيارپيشه بود و ميدانست كه بكدام راه مىبايد رفتن . هلال گفت هرچند كه ديرتر خواهم رسيدن اما تا در ملاطيه هيچ امكان ندارد كه كسى را توان ديدن كه اين راه راه همه كس نيست . ايشان ميرفتند تا كى رسند و حال ايشان چه شود .
راوى داستان چنين رواية مىكند كه چون آن شب روز شد ، ملك داراب را خبر كردند كه امشب علمدارى را كشتهاند و علم لشكرشكن را بردهاند .
ملك داراب بغايت ملول شد و گفت : چرا چنين غافليد كه دشمنان چنين كارها ميكنند ؟ لشكر سوار شدند و هرچند بيشتر جستند كمتر يافتند ، بناچار بازگشتند و رو بمصر نهادند . ملك داراب بغايت ملول بود و پريشان خاطر كه عين الحيات را برده بودند . گفت فردا كه فيروز شاه از جنگ فرنگ بازگردد چه جواب گويم ! كه خيلى زحمت كشيديم كه آن دختر را بدست آورديم ، اكنون رايگان از دست داديم . ايشان در اندوه ، و هلال در راه ، و مظفر شاه هنوز نرسيده بدمشق ، ما آمديم بر سر داستان شاهزادهء ايران فيروز شاه كه چون با فرخزاد و خورشيد شاه و بهروز عيار رفت بجنگ فرنگان ، حال او بچه رسيد .
مؤلف اين داستان چنين روايت كرده است كه چون شاهزاده فيروز شاه عزم اسكندريه كرد ، خلق سكندريه از آمدن فيروز شاه آگاهى يافتند ، با گل اندام و بختيار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 788
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨٨