تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 787

مساهمون:

ص٧٨٧
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه آن شب چون روز شد شريفه و اسما بر سرين عين الحيات آمدند ، او را در جاى خواب نديدند . فغان برآوردند كه شاه خوبان كجاست ! طلب كردند و نيافتند . اين خبر به توران دخت كردند كه عين الحيات را امشب برده‌اند كه هيچ جا پيدا نيست . توران دخت را آه از جان برآمد ، در حال حكم كرد تا در دروازهاى مصر را بربستند و به طلب مشغول شدند . گفت نيك‌انديش را طلب كنيد . طلب كردند و نيافتند . غوغا در مصر افتاد كه دىشب وليد خالد را بردند از زندان و امشب عين الحيات را از ايوان برده‌اند ! گوييا اين كارها را كه كرده است ؟ طلب از حد بگذشت . در حال سوار شدند . شب هنگامى بود كه اين خبر بملك داراب كردند . ملك داراب بغايت ملول شد ، گفت اين كارها كه كرده باشد ؟ عظيم مشكل كارى دست داد ! روشن راى وزير گفت : اين كار عيارانست . ملك داراب [ گفت ] كه فردا سوار شويم و طلب كنيم . راوى داستان كهن گويد كه چون شب تاريك شد و سپاه ظلام در ملك جهان آمد ، هلال گفت ببايد رفتن . وليد بن خالد به خود آمده بود . در آن رباط مركبان بودند . هريك بر مركبى سوار شدند و عين الحيات را در ميان گرفتند . هلال در پيش افتاد و اندكى با ايشان روان شد . گفت : من شما را براهى برم كه هيچ راه نباشد ، كه بىاختيار بملاطيه برسيد ، كه من اين راهها را نيكو ميدانم . اما روشنايى سپاه ايران پيداست ، شما بدين راه راست برويد كه من يك بار در سپاه ايران‌گذارى بكنم ، باشد كه كارى از دستم برآيد . اين بگفت و رو به سپاه ايران نهاد . چون برسيد روان ميرفت تا در بارگاه ملك داراب ميرفت ؛ نيك تفحص كرد ، ملك داراب بيدار [ بود ] ، پيشتر آمد و گفت : چون آمدم دست تهى باز نتوانم گشتن . برابر ايوان ملك داراب نگاه كرد ، علم لشكرشكن ملك داراب كه از شصت من زر سرخ ساخته بودند كه سر علم اژدرها پيكر بود كه در روز جنگ چون آن علم در حربگاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 787 | مولانا محمد بن احمد بيغمى