لحظهيى شد نيكانديش وزير سوار شد و از دروازهء ديگر بيرون آمد كه پيش ملك داراب ميروم .
راوى داستان كهن چنين گويد كه چون اشتران بدر رباط رسيدند ، در اندرون رباط درآمدند ، و خدمتكاران نيكانديش جمعى آنجا بودند كه نيكانديش از براى روزى چنين آنجا بازداشته بود . چون اشترانرا بديدند گرد اشتران برآمدند و اشتران را بخوابانيدند . هلال عيار نيز برسيد . گفت اى جوانمردان ، آهسته باشيد كه وليد خالد در جوال است ! ايشان عجب ماندند . هلال آن جوالها را فرو گرفت ، عين الحيات را با وليد خالد از آن جوالها بيرون آورد ، ايشان هنوز بيهوش بودند . لحظهيى بگذشت ، عين الحيات به هوش آمد ، ديده بگشود ، خود را بنوعى ديگر ديد . نيك نگاه كرد ، هلال عيار را ديد . با خود [ گفت ] آه ! دريغا كه از آنچه مىترسيدم ديدم ! برخاست . هلال عيار خدمت كرد . عين الحيات گفت :
اى هلال من كجاام ؟ گفت : تو در رباطى ، بيرون شهر ؛ من بر سرينت آمدم و ترا بيهوشانه دادم تا توانستم ترا بطريق حيل از مصر بيرون آورم « 1 » و از حال وليد خالد آنچه كرده بود جمله باز گفت . عين الحيات گفت : اكنون مرا كجا خواهى بردن ؟ هلال گفت ترا پيش پدر و برادرانت . گفت پدر و برادرانم كجااند ؟
گفت بملاطيه رفتند . عين الحيات گفت اى حرامزادهء نابكار ! چون مرا در پيش پدر و برادران مىبردى چرا پيش من نيامدى تا من با تو مىآمدم كه بدين خوارى « 2 » و رسوايى مرا آوردى ؟ هلال گفت : اى ملكه ، مصلحت درين بود ، وليد بن خالد را نيز مدهوش كردهام . عين الحيات سر در پيش انداخت ، گفت : اكنون هيچ چارهيى ندارم ، باز بدست اين حرامزادگان افتادم تا خداى را حكم چيست . ايشان درين گفتار بودند كه نيكانديش وزير نيز برسيد ، بر هلال آفرين كرد . در رباط بربستند ، و در كمينگاه بنشستند و قوام كار نگاه ميداشتند كه چون شب آيد بروند .
هامش
( 1 ) - در اصل : آوردم
( 2 ) - در اصل : خارى