تو آوردم و اين نقل مجلس اوست ؛ اندكى بوليد خالد داد . وليد بخورد و مدهوش شد كه مدهوشانه درو بود . نيكانديش گفت چرا چنين كردى ؟ هلال گفت مصلحت درين است ، كار را باش ! فرمود تا دو جوال بياوردند ، هلال عيار در يك جوال وليد خالد را كرد و در يك جوال ديگر عين الحيات را ، اما نه چنانكه هلاك شوند ؛ و آن اشتران گرسنه را بياوردند ، بر يك اشتر اين دو جوال را بار كردند بر يك اشتر توشه بار كردند كه پيشتر كارسازى كرده بودند . هلال صورت مبدل كرده بود ، مثل ساربانان ، كه عظيم ايمن بود كه مىدانست كه از عياران سپاه ايران هيچكس آنجا نبودند . صبر كرد تا دروازهء مصر را برگشودند ، آنگاه افسار اشتران از سر ايشان برداشت و آن اشتران را بگداشتند و هلال عيار در عقب اشتران روان شد ؛ با نيكانديش گفت كه اى وزير ، من بدان رباط خواهم رفتن ، زنهار كه زودآيى تا زودترى برويم كه خيلى راه در پيش داريم .
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه اول بامداد كه در دروازهء مصر را برگشودند دو اشتر بتك رسيدند كه به غايت گرسنه بودند .
نيكانديش وزير ايشانرا خوى داده بود كه عليق ايشانرا دايم آنجا دادى و آن دو اشتر عظيم سريع رفتار بودند كه در وقت رفتن از باد صبا سبق بردندى . چون تير از كمان و يا چون دو مرغ پران از در دروازهء بدر جستند و در حال ناپديد شدند . دروازهبانان عظيم عجب ماندند كه اين دو اشتر عظيم رونده بودند و كجا رفتند ! گرد اشتران پيدا بود . هلال عيار بر طريق ساربانان ، ميان بسته چست و چالاك رسيد و گفت : اى جوانمرد ، هيچ دو اشتر بدين نشان ديدى كه از دستم جستند .
گفت آرى عظيم تيز رفتند ! آن گرد اشترانست ، به دو تا برسى . در حيرت رفتار ايشانم كه مرغ بديشان نمىرسد ! هلال گفت بدولت ملك داراب هماكنون بگيرم .
اين بگفت و از دروازهء مصر بيرون جست و دوان شد . دروازهبانان از دوندگى هلال عجب ماندند كه عظيم تيز رفتار بود ، در ملك عرب بدوندگى او نبود . چون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 785
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨٥