هلال عيار لحظهيى صبر كرد تا خادمان از سر پاى بنشستند . هلال بد خصال كمند بگشود و بشيب فروگداشت و بر سرين عين الحيات آمد . شاه خوبان چون خرمن گل بر سر مسند ، بالاى بستر آسوده و وجود سيمين خود را بر چادر شب زربفت كرده ، و موى مشك بوى چون عنبرتر بر بالش پراگنده ، و تير مژهاش در كمان ابرو به قصد دل مهجوران پيوسته ، و گوى زنخش چون سيب سيمين از گوشهء مه درآويخته ، و دو نار پستانش در بوستان صدر سينه رسته ، و دو عناب لبش گرد چشمهء نوش پيوسته ؛ هرچند كه هلال عيار عين الحيات را بسيار ديده بود و در ايام كودكى بر گردن نشانده بود ، گفت اين رعنا بلاى جانست و فتنهء آخر زمانست ! شاه سرور يمنى ميخواهد كه اين دختر را دستآويز كند تا باشد كه قيصر روم او را در حرب كردن ايرانيان يارى دهد ، اگرنه چنين بودى البته من اين دختر را سر از تن ببريدمى و جهانرا از شومى او برهانيدمى كه چندين هزار سر براى اين بر باد رفته و هنوز خواهد رفتن .
در حال دستفراز كرد و اندكى مدهوشانه بيرون آورد و در پيش دماغ عين الحيات آورد و او را مدهوش كرد و در حال بر بستش و برداشت . پيش كمند آورد و در كمندش بست . خود بالا آمد و او را نيز بالا كشيد و بر گردن گرفت و بر كنار بام آورد و فرو گداشت و خود نيز فرود آمد و باز گرفت . هنوز از شب چيزى باقى مانده بود كه بر در ايوان نيكانديش بياورد . نيكانديش انتظار مىكرد .
هلال برسيد و عين الحيات را بياورد . نيكانديش گفت : اى سرور عياران عالم ! چه كردى ؟ گفت : آنچه فيروز شاه به زحمت تمام در مدت چندين وقت بدست آورده بود امشب من بياوردم . اما بودن ما درين شهر اكنون نيك نيست ، هماكنون كه ازين كار آگاه شوند آن زمان رفتن ما دشوار باشد ، همين دم ببايد رفتن . نيكانديش گفت : اشتران من حاضرند و سه روزست كه هيچ نخوردهاند . گفت نيك باشد . هلال پيش شاه وليد آمد و خدمت كرد . وليد گفت كه عين الحيات را آوردى ؟ گفت : بدولت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 784
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨٤