اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون خبر بردن وليد بن خالد به ملك داراب رسيد ، ملك داراب عظيم ملول شد و گفت : چه حاليست كه وليد خالد را ببردند ! مرد فرستاد كه در طلب باشند و جستوجو كنند . چون شب درآمد هلال برجست و اسباب عيارى برداشت و از ايوان نيكانديش بيرون آمد و قدم در شهر نهاد . كوچه و محله مىبريد تا به قفاى ايوان عين الحيات رسيد .
از شب دو پاسى گدشته بود . كمند برانداخت و بر بام ايوان شد ، مىرفت تا بمنزلگاه عين الحيات رسيد ؛ مجلس چيده و مطربان خوشآواز نشسته ، شريفه و جانانه در خدمت .
عين الحيات و توران دخت نشسته بودند و شراب ميخوردند . هلال عيار بر بالاى سر ايشان بر منظره بنشست و گوش و هوش بنهاد و به تفرج ايشان مشغول شد .
عين الحيات گفت : اين جام را ميخورم به ياد شاهزادهء ايران فيروز شاه . كه ديدار او را زود ببينم . توران دخت گفت : من نيز اين جام را به ياد مظفر شاه ميخورم .
لحظهيى شد ، عين الحيات گفت : اى توران دخت هيچ نميدانم كه پدرت را ، وليد بن خالد را ، از زندان كه برده باشد ! توراندخت گفت من نيز درين انديشهام .
عين الحيات گفت من از يك چيز در گمانم ، مبادا كه آن حرامزاده هلال عيار آمده باشد ! چون در سپاه هيچ عيارى نيست ، فرصت آن حرامزاده است و بىمشورت نيكانديش نيست ، فردا مطلق او را مىبايد گرفتن تا او راست بگويد .
هلال عيار به گوش خود اين سخنها از زبان ايشان بشنيد ، با خود گفت بنگريد اين رعنايان را كه در محبت ايرانيان چگونه از پدران خود برگشتهاند و دل به ايرانيان دادهاند و مرا چون دشنام ميدهند ! حاليا باكى نيست ، من كار خود پيش برم و چنان كنم كه فردا پيش از آفتاب برآمدن ، ازين شهر بيرون رفته باشيم . اين ميگفت و تفرج مىكرد تا وقتى كه اثر شراب غالب شد و مستى بريشان زور كرد و مجلسيان پراگنده شدند . عين الحيات هم بر سر بستر در خواب شد . توران دخت برخاست و رو به ايوان خود نهاد . شريفه و اسما هر دو بدر رفتند و پرده فرو گداشتند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 783
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨٣