مؤلف داستان گويد كه چون آن شب روز شد ، زندانبان در زندان شد ، وليد خالد را نديد . متحير شد كه وليد خالد كجا رفت كه در زندان نيست ! بيرون آمد ، هركس كه مىشنيد عجب مىماند كه در زندان بسته و از هيچ طرف راهى نه . وليد خالد مرغ نبود و اگر نيز بود از كجا بدر پريد كه راه پريدن مرغ نيز نيست ! تا اين خبر فاش شد ، خلق بشنيدند ، عجب ماندند . در حال اين خبر را به توران دخت و عين الحيات كردند كه وليد خالد را از زندان بردهاند .
عين الحيات حكم كرد كه نيكانديش را طلب كنيد . طلب كردند .
عين الحيات گفت : اى وزير ، اين چه حاليست كه شاه وليد بن خالد از زندان ناپديد شده است ؟ نيكانديش گفت اين كار آدمى نيست كه او را تواند بردن ، اين چنين كار از دست آدمى برنمىآيد . هرگز كسى نشان نمىدهد كه زندانيى ازين زندان برده باشند ، مگر شاه مظفر شاه را كه ابو الخير قصاب از در زندان برد . در بسته و هيچ رخنهيى نه ، ندانيم كه چه حاليست ! عين الحيات گفت كه ملك داراب شهر مصر را به تو سپرده است ، اين كار به تو تعلق دارد ، بگو تا دروازهبانان بيدار و هشيار باشند و تو كه نيكانديش وزيرى در شهر جستوجو بكن كه عتاب ملك داراب با تو خواهد بودن . نيكانديش بيرون آمد . خلق بجستوجوى درآمدند ، و [ بر ] درهاى دروازه مردم بازداشتند كه تا بيگانه كه بيرون خواهد رفتن . بطلب مشغول شدند .
در حال كسى پيش ملك داراب گسيل كردند تا اين خبر را پيش ملك داراب برساند . نيكانديش وزير در ايوان خود درآمد و محل فرصت ديد ، در سردابه درآمد و در پيش وليد خالد خدمت كرد و از آنچه شنيده و عتاب عين الحيات با او بگفت ، و آنگاه گفت : اى هلال ، نوعى بايد كردن كه زودتر برويم مبادا كه معلوم كنند كه بر دوستى من اعتمادى ندارند ! هلال گفت امشب بروم و رعنا عين الحيات را بيارم ، چنان كنيم كه پيش از طلوع آفتاب ازين شهر بيرون رويم .
آن روز مىبودند و كارسازى مىكردند تا بگريزند و آنچه هلال مىگفت نيكانديش مىآورد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 782
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨٢