وليد خالد را بشنيد كه از درد بند و محنت روزگار مىناليد . هلال دست كرد و سنگ و آهن بيرون آورد و بر هم زد و چراغ بر كرد و رو بوليد خالد نهاد .
وليد خالد بيدار شد ، يكى را ديد كه چراغى بدست [ روى ] به دو دارد ؛ بغايت بترسيد . گفت : تو كيستى كه درين نيمشب در موضعى چنين پيدا شدى ؟ هلال گفت :
اى ملك ، مترس كه منم هلال عيار خدمتكار شاه سرور يمنى ، از براى بردن تو آمدهام . وليد خالد گفت : از كجا آمدى كه اين زندان هيچ راه ندارد ؟ هلال گفت :
بدان راه كه من آمدم ، ترا بدان راه خواهم بردن . اين بگفت و پيش رفت و بنشست و سوهان بركشيد و آن بندها را ببريد . وليد خالد بر وى آفرين كرد . بعد از آن گفت اى شهريار ، برخيز تا برويم كه از شب خيلى گدشته است ، وقت آنست كه خلق بر سر پاى آيند . وليد خالد برخاست . هلال او را بر سر چاه آورد و وليد خالد [ را ] كمند در ميان بست و در آن چاهش فرو گداشت و خود در عقب او فرود آمد و در پيش افتاد و ميرفت تا بدان چاه دوم رسيد . هلال بر بالا شد و كمند فرو گداشت و وليد خالد را از آن چاه بر كشيد .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه وقت صبح بود كه هلال عيار بيامد و وليد خالد را بياورد تا در ايوان نيكانديش وزير . از قفاى ايوان درآمد و كمند برانداخت و بر بام شد و كمند فرو گداشت و شاه مصر را بالا كشيد و بر سر روزن آمد و نگاه كرد . نيكانديش وزير نشسته بود و در انتظار هلال بود كه هلال از روزن به زير آمد . نيكانديش برجست . هلال گفت شاه بر بام است . نيكانديش بر بام دويد و در پاى وليد افتيد و او را از بام بشيب آورد ، و سردابهيى داشت ، وليد خالد را با هلال عيار در آن سردابه آورد و بنشاند و شراب و كباب حاضر كرد . وليد خالد از مبارزى و عيارى و جگردارى هلال عيار مىگفت و از آن هنرى كه او در آن شب كرده بود و هلال از احوال شاه سرور يمنى مىگفت . نيكانديش گفت من بيرون روم و خبرى بيارم كه چون شاه را در زندان نبينند ، البته بطلب من خواهند آمدن . نيكانديش بيرون آمد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 781
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٨١