ده هزار دينار و خلعتى خاص و مركبى بدهم تا اين شخص منشور از شهر من بدر نبرد .
تقدير خداى تعالى چنان بود كه آن كمانرا آوردند و برابر دكان فرخزاد درآويختند و اين منادى كردند . خلق بسيار آنجا جمع آمدند و بسيار كسان دعوى كردند و از كشيدن كمان عاجز آمدند . غوغاى خلق بسيار شد . فرخزاد را آرزوى آن شد كه بر آن كمان زورى بكند . از دكان فرود آمد تا آنجا كه آن غلبه بودند و آن كمانرا آويخته بودند .
گفت : اين كمانرا فرود آوريد تا من زورى برين كمان بكنم . كمانكش در فرخزاد نگاه كرد ، كودكى ديد در سن چهارده سالگى ، بخنديد و گفت : ترا بگوى باختن و گردكان باختن مىبايد رفتن ! تو از كجا و كمان كشيدن از كجا ؟ فرخزاد گفت : اى آزاده مرد تو نشنيدهاى كه بزرگان چه گفتهاند :
بخردى چه بينى تو دندان مار * بزهرش نگه كن بهنگام كار
به چشم حقارت در من نگاه ميكنى ؟ بيت :
گر آفتاب ملكى ور سايهء إله * در هيچكس به چشم حقارت مكن نگاه
اگر طفلم اما آنقدر شجاعت دارم كه كمان ترا بكشم و اين غرور ترا از سرت بدر كنم تا ديگر دعوى نكنى كه دعوى كردن كار پهلوانان نيست . كمانكش گفت : اگر نتوانى كشيدن با تو چه كنم ؟
فرخزاد گفت : اگر نتوانم و عاجز آيم ترا پنج هزار دينار بدهم . كمانكش گفت : اگر بكشى اين ده هزار كه ملك فرموده است با مركبى و دستى خلعت بگواهى اين جماعت كه اينجا حاضرند ، من اين كمانرا با هر « 1 » منشورى كه در عالم استادهام با هرچه دارم به تو دهم . فرخزاد گفت : من كودك غريبم اگر كمانرا بكشم از بهر ناموس اين شهر بكشم تا جايى نگويى كه من از شهر مسلميه منشور استادهام . كمانكش گفت : شرط كردم . آنجا سرهنگان شاه سليم حاضر بودند ، آن مقالات ايشانرا بشنيدند گفتند : اگر اين زور خواهى كردن در حضور شاه سليم بكن . فرخزاد گفت : خوش
هامش
( 1 ) - در اصل : بهر .