تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 780

مساهمون:

ص٧٨٠
فلك از پيش ديدها آويخته بود ؛ ديده از ديدن و گوش از شنيدن و زبان از گفتن باز مانده بود ، بيت :
شبى بود تاريك مانند قير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير « 1 »
* * *
چو طاوس فلك بگريخت از باغ * به گل چيدن بباغ آمد سيه زاغ چه جاى شب سيه ماريست گويى * چو زنگى آدمى خواريست گويى
هلال عيار جهانرا چون دل خود سياه و تاريك ديد و از هيچ طرف آوازى نشنيد . دزدوار ، آن عيار سر بدار ، در آن شب تار ميرفت تا بر در زندان رسيد ؛ مشعله مىسوخت و جمعى از پاس‌داران شراب ميخوردند ؛ لحظه‌يى از دور دريشان نگاه كرد ، پيش رفتن مصلحت نديد ، بازگشت . مؤلف اخبار روايت كند كه روزى هلال عيار در آن وقتى كه در مصر بود به اسم تفرج در آن زندان رفته بود و با خود انديشه كرده بود كه اگر عيارى خواهد كه بطريق عيارى درين زندان درآيد از كجا تواند آمدن ، در ميانهء زندان چاهى ديد ، در آن چاه نگاه كرد ، آبش از رود نيل آورده بودند ، نقم بريده بودند و آن كار هم در آن عصر كرده بودند كه آن زندان را ساخته بودند . هلال رفته بود و راه نقم را احتياط كرده بود از براى چنين روزى . راوى داستان گويد كه در قفاى زندان چاهى بود سربسته و سر نقم از آن چاه بود . هلال عيار آن معنى را دانسته بود . هلال بدان چاه فرو رفت تا بدان قعر رسيد و در آن نقم ميرفت تا بدان چاه رسيد كه در ميان زندان بود . نيك نگاه كرد ، ريسمانى آويخته بود و دلوى پر آب . هلال عظيم خرم شد ، گفت درين انديشه بودم كه از قعر چاه چون بر بالا روم اكنون مشكل بر من آسان شد ؛ دست در آن ريسمان زد ، آن ريسمان بقرب چهل گز بود ، بالا برآمد ، ميان زندان بود . هلال از هر طرفى نگاه كرد ، آواز نالهء
هامش
( 1 ) - شعر از فردوسى است و در اصل نسخ متداول چنين است :شبى چول شبه روى شسته به قير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير