طرفى راه ندارد كه آن زندان را سليمان عليه السلام از براى حبس ديوان كرده است ، هيچ ديوى را از آن زندان بدر نبردهاند . هلال گفت : عيارى من بدان نوع است كه موضعى را كه ديو در آنجا مدخل نمىتواند كردن ، من بروم وليد خالد را از آنجا بيرون آرم . نيكانديش بر آن بد كيش آفرين كرد . آن روز و آن شب هلال در پيش نيكانديش مىبود و از هر باب سخن ميگفتند تا كه روز شد ، آواز كوس برآمد . نيكانديش گفت : اى هلال ، تو در خانه باش تا مرا آمدن كه گمان من آنست كه ملك داراب نيز از شهر بيرون خواهد رفتن و شهر خالى خواهد ماندن . نيكانديش سوار شد .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه آن روز مظفر شاه عزم دمشق كرده بود با بهزاد ، با صد هزار سوار ؛ و ملك داراب را وداع كرد و راه شهر دمشق در پيش گرفت و برفت . ملك داراب با روشن راى وزير گفت كه ايام بهارست و عالم از جور زمستان رسته است و نباتات از زمين رسته است ، و ما نيز چند روزى خندان و شادمان در صحرا طوف كنيم . روشن راى وزير گفت : روا باشد . ملك داراب نيكانديش وزير را گفت كه تو در شهر باش و اسباب مجلس ما را مىفرست كه ما چند روزى در ميان سبزه شراب خواهيم خوردن . نيكانديش گفت : بنده باشم . اين بگفت و به شهر درآمد و اسباب تمام از براى ملك داراب بفرستاد و چون شب در دست آمد به خانه آمد و آنچه رفته بود با هلال عيار بگفت . هلال خرم شد ، لحظهيى صبر كرد ، چون از شب پاسى درگدشت برجست و كمند و خنجر برگرفت و از نيكانديش همت طلب كرد و گفت : اى وزير ، تو بيدار باش كه هماكنون بيايم و وليد خالد را بيارم . اين بگفت و بيرون آمد . قضاى آسمانى و حكم ربانى آن بود كه آن شب شبى بود بغايت تاريك و ظلمانى و عروس شب را دست زمانه سر به شانه كرده بود و فرق و گيسوى خود را عجوزهء دنيا خضاب كرده ، و كهن زال فلك چون سوگواران بماتم نوجوان روز جامه در خم كحلى زده بود ، و خورشيد يوسفوار در قعر درياى ظلمت شب ، در بطن ماهى جاى گرفته بود و پردهء ظلمت از دريچهء
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 779
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٧٩