از نيكانديش كسى ديگر محرم نمىبينم . اين بگفت و در عقب او روان شد تا نيكانديش پياده شد . هلال پيش رفت و خدمت كرد . نيكانديش در هلال نگاه كرد ، او را بشناخت . در ايوان شد ، يكى از خدمتكاران قديم را گفت كه آن درويش را بياور . آن كس برفت و هلال را طلب كرد و گفت : اى درويش ، نيك انديش ترا طلب مىكند . در حال هلال قدم در ايوان نهاد . نيكانديش در خلوت بود ، چون چشمش بر هلال افتاد برخاست و او را در كنار گرفت و پيش خودش بنشاند و از حال سرور يمنى سؤال كرد . هلال گفت سرور يمنى بملاطيه رفت ، مرا فرستاده است تا شاه وليد خالد را از بندر بدر برم ، و عين الحيات را بدزدم . من بدينكار آمدهام ، اول پيش تو آمدم تا تو چه ميگويى . نيكانديش گفت كه نيكو وقتى آمدى كه در شهر مصر سپاه نمانده است . بعضى بديار سعيد رفتهاند در عقب رواح ابن خلود و خلود بن رواح ؛ بعضى با فيروز شاه بقبروس رفتهاند چنانك ترا معلوم باشد ؛ و صد هزار مرد با مظفر شاه بدمشق رفتهاند . من در انديشهء گريختن بودم . دو جمازه دارم كه گه رفتن از باد سبق مىبرند . بيرون شهر مصر بر طرفى رباطيست بيرون از راه ، خدمتكاران من در آن رباط مىباشند و من آن اشتران را چنين خوى دادهام كه سه روز و چهار روز ايشانرا در شهر گرسنه ميدارم و بعد از آن چند روز ديگر علوفهء آن اشتران در آن رباط مىدهم و اين كار از براى آن كردهام كه ميخواستم كه فرصتى بيابم و بروم ؛ اكنون تو نيز آمدى ، خوش آمدى ! مرد عيارى ، چندان صبر كن كه فردا ملك داراب با همهء لشكر از شهر مصر بدر خواهند رفتن و شهر خالى خواهد ماندن ، باشد كه كارى بكنى . اما وليد خالد نه جايى در بندست كه او را توان بيرون آوردن كه او را در زندان سليمان نبى در بند كردهاند و جمعى شب و روز بر در آن زندان پاس مىدارند . هلال گفت تو از آن ايمن باش كه من انديشهء آن كردهام . در آن مدت كه ما در مصر بوديم من راه آن زندان پيدا كردهام كه در آن زندان از كجا مىبايد رفتن . نيكانديش گفت اى هلال ، آن زندان از هيچ
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 778
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٧٨