تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 777

مساهمون:

ص٧٧٧
ملاطيه بود . ما مىخواستيم كه بىعين الحيات نياييم ، اما سيف الدوله با ايشان يكى شد ، ما را رفتن بملاطيه مصلحت نبود بناچار رو بشما نهاديم . اگر از براى ما جنگ خواهيد كردن و ملك ما را از دست ايرانيان خواهيد رهانيدن ، ما نيز عين الحيات را با ده سالينه مال يمن ، بشما بدهيم ؛ و اگر جنگ نخواهيد كردن ما را معلوم كنيد كه ما بفرنگ خواهيم رفتن و سپاه خواهيم آوردن . شاه نوش چون نام عين الحيات بشنيد گريه به روى افتاد و در پيش پدر خدمت كرد و گفت اى پدر ، من از عشق عين الحيات بىقرارم ، اگرم بدواى دل مشغول نگردى بيقين كه هلاك خواهم شد . قيصر چون عشق فرزند خود را ميدانست و به غير از شاه نوش ديگر فرزند نداشت ، گفت حاليا اينها مهمان من‌اند ؛ در حال امر كرد كه شاه سرور يمنى را جاى نيكو فرود آوردند و اسباب معيشت ايشان راست كردند . شاه نوش كمر خدمت در ميان بسته بود و خدمتى شايسته مىكرد و انتظار آن بودند كه هلال عيار كى آيد و شاه خوبانرا كى آرد . مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون هلال عيار ، آن حرام‌زادهء غدار ، و آن شرير مكار ، و آن نابكار طرار ، در آن شب تار از پيش شاه سرور ، بقول طيفور ، راه شهر مصر در پيش گرفت ، مرد رونده بود و در قسم روندگى بىمثل بود ، به اندك روزگارى بمصر رسيد و در شهر مصر درآمد ؛ و در آن وقتى بود كه مظفر شاه از مصر عزم دمشق كرده بود و سپاه آذربايجان از شهر بيرون ميرفتند و ملك داراب نيز ميخواست كه با شاه مظفر شاه بيرون رود ، كه هلال عيار در مصر درآمد . صورت مبدل كرده بود ، معلوم كرد كه فيروز شاه بقبروس رفته است و به‌روز عيار را با خود برده است . هلال در ميان بازار مىگشت و از اخبار ميپرسيد كه از ناگاه نيك‌انديش وزير خلعت پوشيده در گدار آمد . يكى گفت اين نيك انديش وزير تا دىروز در بند بود ، اكنون خلاصى يافته است ، مگر با ملك داراب يكى شده است ؟ ديگرى گفت بناچار ! چه كند كه نشود ؟ هلال عيار در نيك‌انديش نگاه كرد ، گفت اين كار كه من در پيش گرفته‌ام به تنهايى برنمىآيد و بهتر