درآوردند . عسطور نيز استقبال كرد كه شاه سرور پادشاه با ناموس بود . چون شاهان بهم رسيدند ، يكديگر را در كنار گرفتند و پرسش كردند . شاه سرور يمنى خيلى از ايرانيان و جفاى ايشان باز گفت . ربيعاى قيصر گفت : چند نوبت فرستادم و عين الحيات را از براى شاه نوش پسرم خواستارى كردم ، ندادى و پسرم را در محل دامادى خود نديدى . چون از ايرانيان شكست خوردى پيش من نيامدى و در پيش وليد خالد رفتى عاقبت وليد خالد را بگرفتند و شهر مصر را مسخر كردند و عين الحيات بدست ايشان افتاد . اكنون برخاستى و آمدى ، نيكو كردى ما خود وظيفهء خدمت بجاى آريم ، اما تو با من خيلى بىالتفاتى كردهاى . بارى بهر حال نيكو كردى كه آمدى . اگر از اول پيش من ميآمدى من جواب ايشان ميگفتم . طيفور وزير در سخن درآمد و گفت اى ملك ربيعا از گذشته نبايد گفتن . شاه سرور يمنى پادشاه ملك يمن بر در خانهء تو آمده است ، اگر او را رعايت كنى و دشمنان او را جواب گويى نامت در عالم بنيكى بگويند كه شاه يمن و عدن پناه بقيصر روم برد ، او را مدد كرد و دشمنان او را جواب گفت و مملكت او را از دست دشمنان او بستد و باز به دو داد ، موجب نيكنامى تو باشد . طمطام وزير گفت ما را با ملك داراب نسبت خويشى هست كه پدر كلان ملك داراب ، گشتاسب شاه ، دختر از قيصر بزرگ خواسته بود كه اسفنديار از آن دختر شد . ما بىسببى با ملك داراب حرب نخواهيم كردن . طيفور وزير گفت : راست ميگوييد ، اما بهمن بزرگ نه دختر ملك حارث را خواسته بود ، هماى ، كه اين داراب ازوست ؟ از براى خاطر پسرش صالح كه دوستار عين الحيات بود ، نهصد هزار مرد جمع كرد و چهل و چهار مصاف با ايرانيان كرد و آن دختر نصيب ايشان نبود و عاقبت گرفتار شد . طمطام وزير گفت راستست ، اما وليد خالد اين جنگ از براى آن كرد كه اين دختر در پيش او بود ، ما جنگ از براى چه كنيم كه هيچكس در ميان نيست !
طيفور وزير گفت كه هلال عيار رفته است كه عين الحيات را بيارد . وعدهگاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 776
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٧٦