تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 775

مساهمون:

ص٧٧٥
ده هزار مرد از ملاطيه با پهلوان هم راه شوند تا به ملك دمشق ، كه ملك داراب در مكتوب چنين نبشته بود . اما راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه شماس و شماط كه پهلوانان شاه سيف الدوله بودند و بهمن زرين‌كلاه را آورده بودند ، چون ديدند كه شاه سيف الدوله آن كار كرد ، ايشان ملول شدند و ايشانرا ناخوش آمد ، اما هيچ فايده نمىكرد . بهمن زرين‌كلاه با آن ده هزار مرد و مال فراوان از ملاطيه بيرون آمدند و به سپاه ايران پيوستند و دعا بر جان سيف الدوله مىكردند و از آنجا راه حلب در پيش گرفتند . آن روز كه اين حالت واقع شد و سپاه ملاطيه بيرون آمدند برق‌آساى جاسوس هم آن روز آمد و چون از صورت حال معلوم كرد كه شاه سيف الدوله با ايرانيان يكى شد ، برق‌آساى جاسوس در حال بازگشت . شاه سرور يمنى نزديك رسيده بود كه بتاختن تمام مىآمدند تا زودترى خود را در ملاطيه اندازند كه از عقب مىترسيدند ، جاسوس آمد و آنچه ديده بود همه را باز گفت كه آن روز كه من رسيدم بملاطيه ، روزى بود كه بهمن زرين‌كلاه را از بند بيرون آورده بودند و ده هزار مرد به دو داده بودند و ايشان كارسازى مىكردند تا بحلب روند . شاه سرور عظيم پريشان شد . طيفور وزير گفت انديشهء ما ضايع شد ، اكنون بناچار ما را بقيصريه مىبايد رفتن كه قريب ملاطيه‌ايم . مبادا كه از سپاه ايران كسى بما برسد و كار بر نوع ديگر شود . هلال عيار مرد خردمند است و اين خبر در عالم فاش خواهد شدن كه سيف الدوله با ايرانيان يكى شد ، اگر هلال كارى كند لابد بقيصريه خواهد آمدن . بناچار رو بقيصريه نهادند تا قريب قيصريه رسيدند . اين خبر در شهر قيصريه افتاد كه سرور يمنى از ايرانيان ميآيد ، خود عسطور را از آن حال آگاهى بود كه وليد خالد را گرفتند و شهر را مسخر كردند . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه عسطور رومى حكم كرد كه طمطام وزير با شاه نوش پسرش استقبال شاه سرور كردند و شاه سرور يمنى را در قيصريه