در دنيا و آخرت زيان ندارد ؛ و اگر ترا اين نصيحت ما بد آيد ، ما آن سپاه را فرستاديم تا جواب شما بگويند و السلام .
چون مكتوب خوانده شد شاه سيف الدوله حكم كرد تا آشوب عيار را جاى خوب فرود آوردند ، در خلوت درآمد و نيكاختر وزير را طلب كرد و با او مشورت كرد كه چون كنيم ؟ نيكاختر وزير گفت : اى شاه دولت امروز در خاندان ملك دارابست و فيروز شاه صاحب قران عالم است و جاسوسان ما آمدهاند و خبر چنين آوردهاند كه فيروز شاه طلسم سليمان نبى را گشوده است و گنج چهارشنبه برداشته است .
اين از غايت دولتست و عاقل كسى باشد كه خود را بر دولتمندان بندد . سخن من بشنو ، با ملك داراب دوستى كن و بهمن زرينكلاه را از بند بيرونآور و اين فتنه را از ملك خود دفع كن كه من دستور توام و من اين مصلحت از براى تو ميدانم ، باقى تو حاكمى و ديگر تا دولت تو چه اقتضا كند . شاه سيف الدوله گفت مرا نيز همين در خاطر بود . اين بگفت و در حرم درآمد ؛ روز ديگر در حرم درآمد ، آن روز نيز مشورت كرد ؛ روز سيوم بر تخت برآمد و حكم كرد تا آشوب عيار را طلب كردند ، چون بيامد او را خلعت داد و هم در حال امر كرد تا بهمن زرينكلاه را بياوردند . شاه سيف الدوله چون او را ديد ، بر پاى خاست و او را در كنار گرفت و گفت اى پهلوان ، از ما ملول نشده باشى كه ما را درين آوردن تو گناهى نبود .
به يزدان پاك سوگند كه من ميخواستم كه چنانك وظيفهء خدمت باشد ترا به حضرت ملك داراب گسيل كنم ، خود ملك داراب التفات كرده و مكتوبى نبشته است و مهر و فهر و جهر را بدين طرف گسيل كرده است ؛ ملك من نه از آن جاييست كه آن را به صد هزار توان گرفتن كه از ايام ماضى هرگز كسى ملاطيه را بجنگ مسخر نكرده است ، پس آنچه ميكنم از دوستى ملك داراب ميكنم كه مرا معلوم شده است كه ملك داراب پادشاه عادلست و يزدانپرست . بهمن زرينكلاه بر وى آفرين كرد و گفت اى شاه ، چون به خدمت ملك داراب برسم از تو آزاديها بكنم . شاه سيف الدوله حكم كرد تا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 774
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٧٤