شريك خود مىساختم . هلال عيار خدمت كرد و گفت : بنده بروم و بهر طريقى كه باشد عين الحيات را بيارم و اگر توانم وليد خالد را نيز بيارم ، اما شما را كجا توان يافت ؟ طيفور گفت : ما بملاطيه خواهيم رفتن ، به پيش شاه سيف الدوله خواهيم رفت كه دوستار ماست ، كه سپاهى عظيم فرستاده بود و بهمن زرينكلاه آنجا در بند است ؛ اگرچه ما را معلوم است كه فهر و جهر و مهر بگرفتن ملاطيه رفتهاند ، اما به صد هزار مرد آن مملكت را نمىتوان گرفتن كه حصار عظيم دارد . ما آنجا خواهيم رفتن كه چون تو بيايى و عين الحيات را به يارى ، البته چون ما در ملاطيه رويم سپاه ما پراگنده آنجا جمع خواهند شدن و سيف الدوله كارسازى ما كند كه از آنجا بقيصريه خواهيم رفتن . پس هلال عيار ايشانرا وداع كرد و راه مصر در پيش گرفت و برفت .
اما راوى داستان چنين روايت مىكند كه سرور يمنى با لشكر رو بملاطيه كردند . طيفور وزير گفت : ما را زودتر بملاطيه مىبايد رفتن ، اگر شاه سيف الدوله جواب آن سپاه گفته باشد نيك ، و اگرنه ما نيز از عقب ايشان درآييم و آن سپاه را تارومار كنيم ، اما ما را جاسوسى بايد فرستادن كه خبر آمدن ما را بشاه سيف الدوله ببرد و از آن سپاه مهر و فهر [ و جهر ] خبرى بيارد كه كار آن سپاه بچه رسيده است .
در حال جاسوسى را كه برق آسياى جاسوس نام داشت ، او را بملاطيه گسيل كردند و خود نرم نرم در عقب مىرفتند ؛ و در آن راه آبادانى بسيار بود ، بهر جا كه مىرسيدند بزرگان آن ولايت مال و نعمت از براى شاه سرور مىآوردند .
اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه مهر و فهر و جهر چون از سپاه ايران با سى هزار مرد عزم ملاطيه كردند ، چون نزديك ملك ملاطيه رسيدند ، مكتوبى بدست آشوب عيار بملاطيه فرستادند . آشوب عيار آن مكتوب بملاطيه آورد .
راوى داستان گويد كه چون شماط و شماس بهمن زرينكلاه را بسته بملاطيه آوردند ، سيف الدوله را وزيرى بود بغايت عاقل و خردمند و دانا ، او را نيك اختر وزير
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 772
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٧٢