تو ميروى و من خسته باز مىمانم * دل از تحير دورى چو بيد لرزانست
فيروز شاه گفت : هيچ باكى نيست . دشمن در بندست و ملك داراب در مصرست ؛ اگر ارادت يزدان باشد زود بيايم . او را وداع كرد و از پيش عين الحيات بيرون آمد ، به خدمت ملك داراب آمد و از پدر همت خواست و بيرون آمد . سپاه سوار مىشدند .
مظفر شاه سوار شد و تا يك فرسنگ با شاهزاده فيروز شاه برفت ، بعد از آن يكديگر را در كنار گرفتند و از هم جدا شدند . شاهزاده راه اسكندريه در پيش گرفت و برفت .
مظفر شاه بازگشت ، او نيز بكارسازى مشغول شد . چون چند روز برآمد ، او نيز با پهلوان بهزاد و صد هزار مرد عزم دمشق كردند . در حرم درآمد و توران دخت و عين الحيات را وداع كرد و پيش ملك داراب آمد و از ملك داراب همت طلبيد و اجازت خواست و راه ملك دمشق در پيش گرفت و برفت .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستا [ ن ] چنين روايت مىكند كه سرور يمنى با طيفور وزير و شاه شجاع و شاه اسد و شاه حارث و جمعى از بزرگان يمن و مصر كه با سرور يمنى گريخته بودند مىرفتند ، تا چند منزل برفتند ، در مرغزارى فرود آمدند .
شاه سرور يمنى گفت : اكنون كجا ميرويم كه نه مال و نه سپاه و نه خيل و نه حشم ، نه دولت و نه سعادت ! كاشكى ملك وليد بن خالد همراه ما مىبود ، هر كجا ميرفتيم باهم مىرفتيم . اكنون كجا رويم و چارهء ما چه باشد ؟ طيفور گفت : اگر عين الحيات با ما مىبود ، بروم مىرفتيم ، بپاىتخت عسطور رومى كه ملك آبادان دارد و پسر او شاه نوش خواستار عين الحياتست و چند نوبت او خواستارى « 1 » كرده و ما اجابت نكرديم .
اكنون اگر او مىبود ، البته از براى خاطر او ما را در ملك روم مىگداشتند و با ايرانيان حرب مىكردند . اكنون او در دست ايرانيانست ، ما بكدام دستآويز بپاىتخت ربيعاى قيصر رويم ؟ شاه سرور يمنى گفت : كاشكى كسى مىبود كه ميرفت و آن رعنا را مىآورد كه بسبب او ما را در روم ميگداشتند ، من او را در پادشاهى
هامش
( 1 ) - در اصل : خاستارى