گر باد بدوزخ برد از كوى تو خاكى * آتش همه آب زندگانى گردد
خلق شهر از آنگونه حسن و جمال نديده بودند ، در دكان نيكمرد از خلق انبوه شدند . فرخزاد چون انبوهى خلق را بديد گفت : اى ياران در دكان ما را چرا در بند آوردهايد ؟ اگر معاملتى نمىكنيد بگذريد . خلق گفتند راست ميگويد . خلق رغبت به معامله كردند ؛ مشت مشت از آن نقود ، از سرخ و سفيد بدست فرخزاد ميدادند ، فرخزاد آن سبزيها كه در دكان داشت دسته دسته بدست خلق ميداد . خلق سبزيها را بدور مىانداختند و باز دستى بدست او ميرسانيدند . آوازه در شهر افتاد كه چنين حسن و جمالى در شهر مسلميه پيدا شده است كه هيچكس مثل اين جمال نديده است . خلق جوق جوق مىآمدند و تفرج آن حسن ميكردند . نيكمرد چون از خانه باز گرديد آن غلبه و رونق دكان خود را بديد ، بدانست كه آن بركت حسن فرخزادست و فرخزاد آنچه در دكان بود جمله را بزر سرخ و سفيد كرده بود . نيكمرد گفت اى جان پدر تو لايق حمالى و بار كشيدن نيستى . من بعد ترا دكاندارى بايد كردن كه خلق شهر « 1 » با تو محبتى و ارادتى دارند .
فرخزاد قبول كرد و در آن دكان دكاندارى مىكرد . به اندك روزگارى خانهء نيكمرد را آبادان كرد تا برين قصه چند روز برآمد . تقدير خداى تعالى چنان بود كه مرد كمانكشى از طرف شام آمده بود و كمانى داشت و دعوى ميكرد كه هيچكس در شام و مصر و مغرب اين كمانرا « 2 » نكشيده است ؛ ميخواهم كه بپاىتخت شاه سرور يمنى بروم كه فرزندان جوان و پهلوان دارد ؛ اگر آنجا كشيدند و اگر نه به ايران بپاىتخت ملك داراب خواهم رفتن ؛ اگر كمان مرا نتوانند كشيدن منشور بدهند . بدين كار آمده بود به پيش ملك سليم شاه ، و امرايى كه در پاىتخت شاه سليم بودند جمله از كشيدن آن كمان عاجز شدند . شاه سليم گفت كه برويد و اين كمان را از سر چهار سوى بازار بياويزيد و در شهر منادى كنيد كه هركس اين كمانرا بكشد
هامش
( 1 ) - دو اصل : شهر را
( 2 ) - در اصل : كمانرا كسى