آورد ، ازو بستدند « 1 » و بر كنار تخت نهادند . روشن راى وزير برداشت و مطالعه كرد . نبشته بود بختيار وزير كه :
تا جهان است دولت ملك داراب باد . بعد از دعا و ثنا معلوم راى آن پادشاه عادل باشد كه چون فيروز شاه بفضل يزدانى اين طلسم سليمانى برگشود ، و آن گنج برداشت و در اسكندريه بگذاشت ، و طيطوس حكيم را بر آن مالها بازداشت ؛ اين خبر بقبروس « 2 » رسيده است ، بپاىتخت ملك ارغوش فرنگ . بطمع آن سپاهى عظيم در كشتىها نشانده است و كمين عظيم بر سكندريه كرده است . در آن حال ما در اسكندريه نبوديم كه هم در حوالى اسكندريه به مهمى رفته بوديم . ارغوش فرنگ آمده است و ملك اسكندريه را گرفته است و خراب كرده و آن مالها را با طيطوس حكيم بقبروس برده است و شهر سكندريه را خراب و غارت كرده است ؛ بعد از آن كه ما آگاه شديم به اسكندريه آمديم ، آن حال را بديديم ، ملك را آگاه كرديم تا معلوم باشد كه چنين جفايى به مردم سكندريه رسيده است تا حكم ملك چيست .
ملك داراب چون اين خبر بشنيد ، عظيم ملول شد . فيروز شاه دست بر دست زد و دريغ خورد . آن مرد زبان برگشود و چندان از خرابى اسكندريه بگفت كه جملهء امرا ملول شدند . امرا سر در پيش انداختند ، ملك داراب گفت : دريغ از طيطوس حكيم كه ميگفت مرا نكبتى در طالع هست ، بدست فرنگان اسير شد ، اكنون چون كنيم ؟ گفتيم كه از جنگ كردن رستيم ، باز از نو بازيى بنياد كرد . نتوان طيطوس حكيم را گذاشتن ؛ ما را كسى بايد كه برود بملك قبروس و آن ملك را بگيرد و طيطوس حكيم را بيارد . كيست ازين مبارزان ما كه اين كار بكند ؟ هيچكس سخن نگفت .
شاهزادهء ايران فيروز شاه خدمت كرد و گفت : به اقبال شاه ايران من بروم و سر ارغوش فرنگ از تن جدا كنم و ملك قبروس با زمين يكسان كنم و طيطوس
هامش
( 1 ) - در اصل : بستند .
( 2 ) - تلفظ شود : ق ب ر س