حكيم را بدست آرم و آن گنج و مال اسكندريه را با مال قبروس بيارم . ملك داراب گفت : اى جان پدر ، مرا نيز نظر بر تو بود ، از امرا هركه را خواهى ببر . فيروز شاه گفت هركه آرزو دارد با ما بيايد . فرخزاد گفت : من بيايم . خورشيد شاه با سيامك سيه قبا و شهمرد نهروانى و شيرين سوار طالقانى ، اين شش « 1 » مبارز گفتند كه ما نيز در ركاب شاهزاده رويم با سپاه چهل هزار مرد . برين مقرر كردند [ كه ] مظفر شاه با پهلوان بهزاد و رستم اردستانى و سپاه آذربايجان با طارق عيار با صد هزار مرد بدمشق روند .
و مهر و جهر و فهر با سى هزار مرد و آشوب عيار بملاطيه رفته بودند . طهماسب و طهمور و چند سر امير با سى هزار مرد با سياوش نقاش در عقب رواح خلود و خلود رواح ، ايشان نيز رفته بودند . ملك داراب با بنهگاه و باقى سپاه در مصر باشند تا سپاه پراگنده باز جمع آيند .
فيروز شاه گفت : من فردا بيرون خواهم رفتن ، قرار و آرام نگيرم تا داد اهل اسكندريه از آن قوم شوم نخواهم . مظفر شاه گفت : سپاه من در كارسازىاند ، من چند روز ديگر ، بعد از تو بدمشق روم . در حال شاهزاده حكم كرد كه تا سپاه بكارسازى مشغول شوند كه فردا فيروز شاه به اسكندريه خواهد رفت . سپاه در كارسازى بودند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه [ چون ] ازين كارها بپرداختند ، فيروز شاه و مظفر شاه در حرم درآمدند و آن شب پيش عين الحيات و توران دخت بودند و شراب ميخوردند و عيش ميكردند ، و هرچه ميخواستند مىكردند « مگر شير كو گور را نشكريد » « 2 » تا اول روز شد ، فيروز شاه غرق پولاد گرديد و عين الحيات را وداع كرد و گفت ، بيت :
فراق چون تو نگارى نه كار آسانست * هلاك عاشق بىدل وداع جانانست
بعد از آن گفت اى ملكه مرا بهمت يارى دهى كه به قبروس خواهم رفتن .
عين الحيات بگريست و گفت : اى شاهزاده ، تو مىروى و مرا بكه مىگذارى ؟ چه دانم كه حال چون شود . بيت :
هامش
( 1 ) - ظاهرا : پنج .
( 2 ) - مصراع از فردوسى است