بود ، بر ملك داراب عرض كردند . ملك داراب جمله بر امراى دولت بخش كرد .
بنديان بسيار بودند ، جمله را به سيامك سيه قبا بخشيد كه بند مصر او كشيده بود كه هرچه خواهد با ايشان بكند ، اما كسى را با رعيت هيچكارى نيست ؛ و كس در « 1 » طلب طيطوس حكيم بفرستيد كه از سكندريه بيايد و آن مال را كه آنجاست بيارد ؛ و سپاه ديگر بديار سعيد بفرستيد كه چند كس از مبارزان ما آنجا دربندند ، آن مملكت را بنام ما بگيرد و آن مبارزان ما را از بند بيرون آورد ؛ پهلوان طهماسب و طهمور و سياوش عيار با سى هزار مرد بروند . مظفر شاه و بهزاد خدمت كردند و گفتند ما در خدمت ملك هيچكارى نكرديم ، ما را اجازت دهيد كه بدمشق رويم و ملك دمشق را بگيريم و مسروق بن عتبه را به خدمت ملك آريم . ملك داراب گفت كه من شنيدهام كه در دمشق مبارزى هست كه عدنان قيس نام دارد و مبارز دلاورست كه در شام و مصر بمبارزت او ديگرى نيست و در روز مردى به دويست من گرز كار مىكند . بهزاد گفت : به اقبال ملك كارى با او كنم كه تا سنگ بر سنگ نهند از آن باز گويند . ملك داراب بر بهزاد آفرين كرد . پس بدين كارها مشغول شدند و خلق شهر مصر بر ملك داراب دعا و ثنا ميگفتند . ملك داراب بعيش و عشرت نشسته بود و ضبط مملكت مصر مىكردند كه روزى غوغاى از در بارگاه ملك دارب برآمد .
مؤلف داستان چنين روايت مىكند كه ملك داراب چون آن غوغا را بشنيد گفت : هى ! بنگريد كه اين چه غوغاست ؟ بهروز عيار از در بارگاه درآمد و خدمت كرد و گفت : شخصى از اسكندريه آمده است و عجب خبرى ميگويد ! ملك داراب گفت : تا چه خبر آورده باشد ؟ بار دهيد تا درآيد . آن شخص را بار دادند ، درآمد و خدمت كرد . ملك داراب گفت : چه دارى ؟ بگوى ! آن كس گفت كه اين خبرى نيست كه به زبان توان گفتن كه زبان از تقرير آن عاجزست ! مكتوبى كه داشت بيرون
هامش
( 1 ) - در اصل : از