با روشن راى وزير ، ديگر كسى نبود كه بهروز عيار درآمد و گفت : اينك شاه خوبان رسيد . ملك داراب چشم گماشته بود كه كى آيند كه بسيار آوازهء حسن ايشان شنيده بود . آرزومند آن بود كه ايشان را ببيند كه شريفه و اسما و سيمين درآمدند و در پيش ملك داراب خدمت كردند ، در عقب ايشان عين الحيات و توران دخت درآمدند همچون دو ماه و دو خورشيد ، دو آهو چشمى كه از بند بلا جسته باشند ، دو زهره جبين و دو مشترى نگين و دو گورسرين ، دو ماه روى و دو حورخوى ؛ دو سلسله موى ، دو مشكين بوى ؛ دو گلعذار ، دو طاوس رفتار ؛ دو سرو كه در بوستان لطافت رسته باشند ؛ دو ماه و دو مهر كه در آسمان خوبى از عقدهء عقدتين خسوف و كسوف رسته باشند ؛ دو غزاله چشمى كه از بند كمند قضا جسته باشند ؛ دو زهره جبينى كه دل زهرهء فلك از رشك جبين ايشان شكسته ؛ دو عطارد نگينى كه عطارد آسمان مهر خوبى بر نگين جان بسته ؛ دو گل رخى كه عرق شرم بر صحيفهء رخسار ايشان چون ژاله بر برگ لاله در سحر نشسته ؛ دو حور پيكر ، دو پرى منظر ، دو مشترى مخبر ، دو گيسو عنبر ، دو خوب روى و دو گل بوى و دو حورخوى ، دو لبنوش و دو قصب پوش ، دو صدف گوش ، دو تاجدار و دو شهريار ، دو شكر گفتار و دو دلدار ، دو نار پستان ، دو آرام جان و دو قوت روان ، چنانك شاعر گويد ، بيت :
يكى را دست شاهى تاج داده * يكى صد تاج را تاراج داده
يكى را سنبل از گل بر دميده * يكى را گرد گل سنبل رسيده
يكى مرغول عنبر بسته بر گوش * يكى مشكين كمند افگنده بر دوش
يكى از طوق خود مه را شكسته * يكى بر مه ز غبغب طوق بسته
بدين صورت و صفت از در ايوان درآمدند . ملك داراب بر تخت شاهى نشسته بود ، و كمند كيانى بسته ، و تاجى چهل كنگره بر تارك سر نهاده ، و قباى مرصع در بر كرده ، به فرّ فريدونى قرار گرفته . فيروز شاه و مظفر شاه چون دو طاوس سعادت بر دو گوشهء تخت نشسته ؛ بر غم دشمنان و بكام دوستان با دهنى پرخنده و جام مى بر كف