تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 765

مساهمون:

ص٧٦٥
ملك دارابم ، ترا مال وليد بن خالد مىبايد دادن . نيك‌انديش گفت : بنده باشم . ملك داراب حكم كرد تا بندى بر پاى نيك‌انديش نهادند . باز ملك داراب حكم كرد تا از سرهنگان جمعى بروند و بر سر بازارها منادى كنند كه حكم ملك داراب چنانست كه خلق مصر ايمن و آسوده باشند و هيچ‌كس را با شما كارى نيست ! درهاى دكانها برگشاييد و به خريدن و فروختن مشغول شويد و ايمن و آسوده باشيد ! اما از متعلقان و خدمتكاران وليد خالد هركه را بيايد بگيريد و بديوان ملك داراب بسپاريد . خلق شهر خرم شدند و بازارها بياراستند و به معاملات مشغول شدند و دعا و ثنا بر جان ملك داراب و فيروز شاه مىكردند ، و از خدمتكاران وليد بن خالد گرفته بديوان ملك داراب مىآوردند . ملك داراب حكم كرده بود كه چند كس از امراى دولت بضبط آن مملكت مشغول بودند . ملك داراب رو به فيروز شاه و مظفر شاه كرد و گفت كه شنيدم كه عين الحيات و توران دخت را بدست آورده‌ايد . فيروز شاه گفت : بلى ، به اقبال ملك ايشانرا بر سر ميدان گرفتيم . چنانك بود شرح داد . ملك داراب گفت : من ايشانرا نديده‌ام ، كسى بفرستيد و ايشانرا طلب كنيد تا بيايند ، تا بنگرم كه به آن مىارزند كه ما اين همه زحمت از براى ايشان مىكشيم . فيروز شاه اشارت به بهروز عيار كرد تا به‌روز در حرم درآمد و در پيش عين الحيات خدمت كرد و گفت : حكم ملك داراب و فيروز شاه و مظفر شاه چنانست كه شاه خوبان با توران دخت در مجلس شاه بيايند ، تا ملك داراب شما را ببيند . عين الحيات گفت بنده باشيم . پس هر دو ماه روى غاليه موى و آن شمس و قمر ، و آن هر دو از جان‌ودل خوشتر ، يكى آرام جان و يكى روح روان ، هر دو چون سرو آراسته برخاستند و جامهاى ملون در بركردند و قصبهاى سياه بر سر افگندند ، با شريفه و اسما و سيمين و چند خادم رو ببارگاه ملك داراب نهادند . راوى اين داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه شب بود و ملك داراب به عيش مشغول بود . فيروز شاه و مظفر شاه در پيش ملك داراب بودند