من نيز در آن زندان بودم . ملك داراب گفت : شنيدهام سختى آن زندانرا ، ببريد وليد خالد را و هم در آن زندان كنيد تا بداند كه مبارزان من در چه محنت بودهاند و نيك انديش وزير را بياريد كه مال وليد بن خالد در دست اوست . ابو الخير قصاب و ابو الفتح جراح را نيكو بنواخت و فيروز شاه ايشانرا در كنار گرفت و عذر خواهى كرد و گفت آنچه وظيفهء غريبنوازى بود ، شما با ما بجاى آورديد ، اكنون نوبت منست كه با شما بجاى آرم . سرهنگى درآمد و خدمت كرد و گفت : ملك را بقا باد ! صالح پسر وليد خالد را گرفتهايم . ملك داراب گفت : ايشانرا در پيش هم دربند مكنيد ! جدا جدا در بند كنيد و نيكانديش وزير را بياريد تا مال وليد خالد را بگويد كه بكجاست .
در حال برفتند و نيكانديش وزير را بياوردند ، برابر تخت ملك داراب بداشتند .
ملك داراب گفت : تويى نيكانديش وزير ، وزير وليد بن خالد ؟ گفت : بلى .
ملك داراب گفت كه تو بودى كه بسياه غار رفتى و مقنطرهء جادو را آوردى تا آن همه ملالت بما و ياران ما رسيد ؟ نيكانديش گفت : بلى من بودم ، اما چه سود كه دولت يارى نكرد و سعادت بر طرف شما بود تا كار بدينجا رسيد . اكنون دست شماست ، هرچه ميخواهيد بكنيد . ملك داراب گفت : راست گفت كه سعادت بدين طرف ما بود كه عاقلان گفتهاند ، بيت :
سعادت به بخشايش داورست * نه بر دست و بازوى زورآورست « 1 »
اكنون خود آن رفت . شنيدهام كه وليد بن خالد را مال بسيار هست و جمله در تصرف تست ، آن مالها را بخدمتكاران ما سپار تا ترا بجان امان دهم . نيكانديش گفت : بلى چنين است ، اگرم بجان امان دهى چندان مال از مصر و خزينهء وليد بن خالد بخزينهء ملك سپارم كه چشم از ديدن و گوش از شنيدن و زبان از گفتن آن عاجز آيد . ملك داراب گفت كه ما را با مال رعيت هيچكارى نيست كه رعيت را در كار پادشاهان هيچ اختيارى نيست ، اكنون شهر مصر و رعيت مصر به من تعلق دارد كه
هامش
( 1 ) - شعر از سعدى است