بفيروز شاه و مظفر شاه رسيدند كه هر دو باهم مىآمدند . بهروز عيار و طارق عيار در ركاب شاهزادگان مىآمدند . عين الحيات گفت : اى توران دخت ، هرچه من ميكنم تو نيز همان كن . اين بگفت و دست بتيغ كرد . توران دخت نيز چنان كرد ، هر دو مركب پيش راندند . عين الحيات نعره بر فيروز شاه زد كه اى ايرانى ، جهان بدست تو بازدادهاند كه هرچه خواهى كنى و هيچكس نباشد كه جواب تو بگويد ؟ اين بگفت و بتيغ حمله كرد . فيروز شاه عين الحيات را بشناخت ، گفت : من اين همه شمشير از بهر تو مىزنم ، تو بر روى من تيغ مىكشى ؟ عين الحيات گفت : من از كجا و تو از كجا ؟ بگير اين ضرب تيغ از دستم ! و بىمحابا تيغ براند . شاهزاده سپر در سر كشيد و آن ضرب تيغ را بگرفت و سر دست دراز كرد و بند دست عين الحيات را بگرفت تا پيش كشد .
عين الحيات گفت : آهستهباش كه من اين كار بنا بر مصلحتى كردم . توران دخت نيز چنان كرد . شاهزاده بدانست كه مقصود عين الحيات چه بود ، حكم كرد تا بهروز عيار و طارق عيار عنان مركب آن دو دختر را بگرفتند و روان شدند .
ملك داراب در شهر مصر درآمد ، با روشن راى وزير گفت كه در شهر منادى كنند كه هيچكس را با رعيت كارى نباشد ، واى بر جان آنكسى كه دست بر رعيت و مال رعيت نهد ! در شهر منادى كردند . خود لشكريان خشم و غضب ملك داراب را ميدانستند ، هيچكس را ياراى آن نبود كه در رعيت نگاه كنند . ملك داراب بر در ايوان وليد خالد آمد و بر تخت وليد خالد برآمد و قرار گرفت . روشن راى وزير نيز بنشست . امراى ايران در ايوان درآمدند و هركس بر جاى خود قرار گرفتند .
ملك داراب گفت كه وليد خالد را بياريد . درين بودند كه عياران سپاه درآمدند و سيامك سيه قبا را و ابو الخير قصاب را و ابو الفتح جراح را كه مدتى بود كه در زندان بودند درآوردند .
سيامك بدويد و پاى ملك داراب را ببوسيد . ملك داراب سيامك را بنواخت و بپرسيد .
سيامك گفت : بقاى ملك باد . خيلى بند و زندان در عالم كشيدهام اما مثل اين بند و زندان نديدهام كه هر روز بمرگ خود راضى بودم . مظفر شاه گفت : آرى كه مدتى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 763
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٦٣